11/17/2009

گزارشگران بدون مرز بار دیگر سرکوب مطبوعات و آزادی بیان در ایران را محکوم می‌کند

دستگیری روزنامه نگاران و فشار بر وکلا، خانواده‌های زندانیان و مدافعان حقوق بشر را محکوم می کنیم
گزارشگران بدون مرز بار دیگر سرکوب مطبوعات و آزادی بیان در ایران را محکوم می‌کند. پنج ماه پس از آغاز تظاهرات‌های اعتراضی به انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد در ٢٢ خرداد ، روزنامه‌نگاران همچنان قربانی سرکوب‌اند. تهدید احضار و بازداشت‌ها ادامه دارند. هم اکنون ٣٢ روزنامه‌نگار و وب‌نگار در زندان بسر می‌برند. گزارشگران بدون مرز خواهان پایان دادن به اعمال فشار بر خانواده زندانیان و مدافعان حقوق بشر است.

گزارشگران بدون مرز در این باره اعلام می‌کند : " ما نگرانیم که با تشدید رعب و وحشت و سانسور مقامات ایرانی موفق شوند کشور را از روزنامه نگاران مستقل خالی کنند. حرفه کاران رسانه‌ها امروز در برابر دو انتخاب قرار دارند یا سکوت و یا روشنگری و پیوستن به همکاران خود در زندان و ترک کشور."

اکو کردنسب روزنامه نگار نشریه توقیف شده کرافتو در تاریخ ٢٠ آبان در حاشیه تظاهرات اعتراضی به اعدام زندانی سیاسی احسان فتاحیان در سنندج بازداشت و به محل نامعلومی انتقال یافته است. خانواده این روزنامه‌نگار تا امروز از وی بی اطلاع هستند. آ کو کردنسب پیش از این در ٣٠ تيرماه ١٣٨٧ توسط ماموران وزارت اطلاعات در دفتر اين نشريه بازداشت و در ٣١ شهريور ماه به سه سال زندان برای "جاسوسي" محکوم شده بود. ۲۲ آبان اعلام شد که دادگاه تجديد نظر استان کردستان حكم سه سال زندان وی را به شش ماه حبس تعزيري كاهش داده است.

مزدک علی نظری مدیر سایت خبرنگاران صلح در تاریخ ٢٠ آبان طی تماس تلفنی بازداشت خود را به خانواده اطلاع داد. این وب نگار که در تهران تنها زندگی می کرد، از چند روز پیش ناپدید شده بود. پس از تظاهرات مخالفان در ١٣ آبان ماه ده‌ها نفر هنوز به خانه‌های خود بازنگشته‌اند. علیرغم اظهارات دادستان تهران مبنی بر آزادی همه بازداشت شدگان، اما زندانی بودن مزدک علی نظری نشان می‌دهد که وی تنها مورد ناپدید شدن نیست. بازداشت‌های خودسرانه در ایران هر روز بیشتر به ناپدید کردن اجباری شباهت پیدا می‌کنند.

گزارشگران بدون مرز از بازداشت رحیم غلامی همکار روزنامه‌های محلی اردبیل مطلع شده است. این روزنامه‌نگار در فروردین سال ١٣٨٥ بازداشت و از سوی دادگاه انقلاب اردبیل برای تبلیغ علیه نطام به یک سال زندان محکوم شده بود.

خانواده و وکلای روزنامه نگاران زندانی و مدافعان حقوق بشر در ایران همچنان قربانی تهدید و اعمال فشار مداوم نهادهای امنیتی در ایران هستند. از جمله می توان به مورد نسرین ستوده اشاره کرد که وکالت بسیاری از روزنامه نگاران زندانی را برعهده دارد و بارها به نقض آشکار حقوق موکلین خود اعتراض کرده است.

در این باره نسرین ستوده به گزارشگران بدون مرز گفت " پس حوادث انتخابات برخی از وکلا بازداشت شدند و تقریبا همه‌ی وکلای مدافع حقوق بشر احضار شده و مورد بازجویی قرار گرفته‌اند. از جمله من نیز از سوی دادگاه احضار شدم اما در آنجا به من گفتند که باید برای بازجویی به وزارت اطلاعات مراجعه کنم. که این امر خلاف قانون است."

نسرین ستوده عضو کانون مدافعان حقوق بشر است که در سال ١٣٨٢ از سوی شیرین عبادی تاسیس شد. برنده ایرانی جایزه صلح نوبل خود برای دیدار با برخی از مسئولان نهادهای بین المللی در خارج از کشور بسر می‌برد، اما خانواده وی در ایران شدیدا از سوی مقامات امنتی تحت فشار و تهدید قرار دارند.

گزارشگران بدون مرز نگرانی خود را از تهدید آزادی بیان بر روی اینترنت اعلام می کند. نیروی انتظامی اعلام کرده است که " کميته ويژه اي براي رسيدگی به جرايم رايانه‌ای" تشکيل داده است. رئیس پلیس مبارزه با جرائم ریانه‌ای تاکید کرده است که " نيروي انتظامی بنا بر قانون، ضابط قضايی است و با هرگونه جرمی در اينترنت از کلاهبرداری و آگهی‌های غيرمجاز تا توهين به افراد و نشر اکاذيب برخورد مي کند. "

تصویب قانون جرايم رايانه ای در مرداد ماه سال گذشته دست نیروهای نظامی را برای سرکوب در عرصه اینترنت باز گذاشته است. پس از ٢٢ خرداد علیرغم کنترل شدید، مسدود سازی هزاران سایت اطلاع‌رسانی و بازداشت بسیاری از وب‌نگاران، اما اینترنت همچنان یکی از مهمترین وسائل ارتباط‌گیری و اطلاع‌رسانی مخالفان و مدافعان حقوق بشر است. در تاریخ ٢٦ خرداد ماه "مرکز بررسی جرایم سازمان یافته" وابسته به سپاه پاسداران با انتشار اطلاعیه ای، از مدیران سایت های اینترنتی خواسته بود مطالبی که حاوی "تبلیغ آشوبگری و تهدید مردم و شایعه" باشد را حذف کنند و گرنه "اقدامات قانونی ما می تواند برای آنها بسیار سنگین باشد." مرکز وابسته به سپاه، معترضان را متهم کرده بود که با "دروغ ها و تهمت های ساختگی و سازماندهی شورشها" از طریق اینترنت به"تبلیغ آشوبگری" و "شایعه پراکنی" مشغولند.

گزارشگران بدون مرز یادآوری می کند : ايران بزرگترین زندان روزنامه‌نگاران در خاورمیانه است این کشور در رده بندی جهاني آزادی مطبوعات، منتشر شده در مهر ماه ١٣٨٨ در میان ١٧٥ کشور در رده ١٧٢ قرار دارد.
http://www.rsf-persan.org/article16826.html
[ 0 نظر] [ادامه مطلب ...]

11/14/2009

حکم اعدام شیرکو معارفی به تعویق افتاد

بدنبال موجی از اعتراض در ایران و در سطح بین المللی، حکم اعدام شیرکو معارفی که قرار بود امروز شنبه ٢٣ آبان در زندان شهر سقز اجرا شود فعلا به تعویق افتاده و شیرکو که به بند قرنطینه منتقل شده بود به بند عمومی منتقل شده است.

خطر اعدام همچنان شیرکو معارفی و تعداد دیگری از زندانیان را تهدید میکند. به مبارزه برای لغو همه احکام اعدام باید با قدرت هرچه بیشتری ادامه داد.

کمیته بین المللی علیه اعدام از همه مردم در سقز و سایر شهرهای ایران و کردستان میخواهد به هر شکل که میتوانند به احکام اعدام اعتراض کنند و خواهان لغو کامل حکم اعدام شیرکو و سایر زندانیان محکوم به اعدام شوند. کمیته بین المللی علیه اعدام به فعالیت خود در سطح بین المللی ادامه خواهد داد و همگان را به برگزاری اجتماعات اعتراضی در مقابل پارلمان های اروپائی و مراکز شهرها فرامیخواند.



کمیته بین المللی علیه اعدام
٢٣ آبان ١٣٨٨، ١٤ نوامبر ٢٠٠٩


پدر و مادر شیرکوه معارفی: نگذارید فرزند ما را اعدام کنند
نامه سرگشاده خانواده زندانی سیاسی، شیرکوه معارفی خطاب به مجامع بین المللی و سازمانهای حقوق بشری

شیرکوه معارفی، در خطر اعدام قرار دارد.
این خبری است که از دو روز پیش بارها و بارها از رسانه های گوناگون پخش شده و نگرانی ما اعضای خانواده معارفی را صد چندان کرده است.

هم چنین بر اساس آخرین خبرهایی که به ما رسیده، ماموران زندان سقز از روز پنج شنبه شیرکوه را به سلول انفرادی بند اجرای احکام منتقل کرده اند. بنا بر این ما از این خبرها و دیگر اخباری که ازباقی ماندن تیم اعدام در سنندج و سفرقریب الوقوع رییس کل دادگستری استان کردستان به شهرستان سقز حکایت دارد چه نتیجه ای می توانیم بگیریم به جر اینکه همه چیز دست به دست هم داده است تا شیرکوه را به چوبه ی دار بسپارند؟
بر همین اساس و نیز بر مبنای آنچه که وکلای زبردست ایرانی بر آن اتفاق نظر دارند، شیرکوه تنها به اتهام هواداری از حزبی که که سالهاست از مبارزه مسلحانه علیه حکومت جمهوری اسلامی دست کشیده و وارد فاز تبلیغاتی و فرهنگی شده، محکوم به محاربه با جمهوری اسلامی شده و حکم اعدام وی نیز در یک دادگاه چند دقیقه ای صادر شده است.
هم چنین تقاضای تجدید نظر در حکم که از سوی وکیل شیرکوه مطرح شد نیز راه به جایی نبرد و بدتراز آن حکم در دیوان عالی کشور ایران هم به تایید رسید!
لذا ما به عنوان اعضای خانواده و نزدیکان شیرکوه معارفی از تمامی مجامع بین المللی و حقوق بشری تقاضا داریم تا ضمن دفاع از حقوق اولیه و ابتدایی یک زندانی سیاسی، نسبت به اعدام شیرکوه با حکومت جمهوری اسلامی وارد مذاکره شده و مسوولان این حکومت را که داعیه مذهبی بودن دارد را متقاعد کنند که این حکم اجرا نشود.
ما اعضای خانواده معارفی بر این باوریم که اگر شیرکوه مرتکب اعمالی شده است که از نظر قوانین جمهوری اسلامی جرم محسوب می شوند نیزبر اساس همان قوانین اسلامی می توان به او فرصت داد، فرصت دوباره زیستن و دوباره بودن را.
و در آخر اینکه اعدام مطابق قوانین مجازات اسلامی در ایران اشد مجازاتی است که دستگاه قضایی برای یک متهم در نظر می گیرد، در حالی که رافت و مهربانی نیزاز بارزترین ویژگی های تمام ادیان آسمانی، به خصوص اسلام به شمار می آید و ما انتظار داریم تا جوانان این آب و خاک بر مبنای همین مهربانی ها مورد قضاوت قرار گیرند. آیا این انتظار توقع زیادی است که یک پدر پیر و مادر دل شکسته دارند؟

1388/8/23
خانواده معارفی
شهرستان بانه – ایران
[ 2 نظر] [ادامه مطلب ...]

11/11/2009

احسان فتاحیان اعدام شد

احسان فتاحیان، زندانی سیاسی صبح روز چهارشنبه در زندان سنندج اعدام شد.
احسان فتاحیان سال گذشته در شهر کامیاران دستگیر و به اتهام محاربه از طریق اقدام علیه امنیت ملی کشور از سوی بابایی رئیس شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج به تحمل ۱۰ سال حبس در تبعید در شهرستان رامهرمز محکوم شد؛ دادستان عمومی و انقلاب کامیاران از جهت قِلُّت مجازات و آقای نصراله نصری به وکالت از احسان فتاحیان، تجدیدنظرخواهی نمودند که با توجه به تقاضای تشدید مجازات از طرف دادستان عمومی و انقلاب شهرستان کامیاران که مجازات تعیین شده را متناسب با شدت عمل ارتکابی ندانسته، دادگاه تجدید نظر مستنداً به تبصره ٣ ماده ۲۲ قانون اصلاح قانون تشکیل دادگاههای عمومی و انقلاب و مواد ۱٨۶، ۱۹۰ و ۱۹۱ قانون مجازات اسلامی، با تشدید مجازات حبس در تبعید به مجازات اعدام، تقاضای تجدیدنظرخواهی وکیل وی نیز مردود اعلام نمود.

این اعدام در حالی صورت گرفت که طی روزهای اخیر، سازمان های حقوق بشری، فعالان حقوق بشر، سیاسی، اجتماعی و خانواده ی نامبرده بارها و بارها با نوشتن نامه، صدور بیانیه و درخواست های متعدد، خواستار توقف حکم اعدام احسان فتاحیان شده بودند.

برادر احسان در تماسی با آژانس خبری موکریان اعدام اعدام او را تایید کرده و گفته است صبح روز چهارشنبه حکم اعدام احسان اجرا و زندان نیز خبر اجرای حکم را به خانواده وی اعلام نموده است.

هرگز از مرگ نهراسیده ام
احسان فتاحیان از چند روز گذشته دست به اعتصاب غذا زده و نامه ای را خطاب به مردم ایران منتشر کرده بود. متن آخرین نامه ی احسان فتاحیان چنین است:

رنجنامه احسان فتاحیان، زندانی سیاسی در آستانه اعدام

احسان فتاحیان زندانی سیاسی محکوم به اعدام در روز چهارشنبه اعدام خواهد شد نامبرده طی رنجنامه ای وضعیت خود را چنین شرح میدهد

واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام, حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : " من پیشمرگه ی کومله شدم " , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار " آنان " دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......
بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/٨۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!
قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......
حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.
اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".

احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
۱۷/٨/۱٣٨٨
[ 2 نظر] [ادامه مطلب ...]

11/08/2009

دانشجویان دانشگاه گیلان با شعار مرگ بر دیکتاتور به استقبال صفار هرندی رفتند

بعد از اعترض دانشجویان دانشگاه تهران و پرتاب لنگه کفش به سوی صفار هرندی اینبار دانشجویان دانشگاه گیلان با شعار "مرگ بر دیکتاتور" "ننگ ما ننگ ما وزیر فرهنگ ما " و پرتاب اشیای چون بطری آب از صفار هرندی وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی استقبال کردند .

گزارش ویدیوی ضمیمه مطلب
به گزارش سایت حکومتی فارس : محمدحسين صفار هرندي عصر امروز در جمع دانشجويان دانشگاه گيلان در تالار حكمت اين دانشگاه به موضوع «ديكتارتور واقعي كيست» اشاره كرد كه در اين هنگام دانشجويان بيرون از سالن اجتماعات شيشه را شكستند و با شعار يا حسين ميرحسين وارد سالن شدند.
صفار هرندي با روي گشاده به همه دانشجويان سلام كرد و كلمه سلام را براي آنها مقدمه آمادگي پذيرش هدايت الهي دانست و جمعيت دانشجويان حاضر را دعوت به شنيدن مطالب خود كرد و از آنها خواست تا شعارهايشان را در پايان سخنراني سر دهند.
دانشجويان با شنيدن سخنان صفار هرندي شعار يا حسين ميرحسين و دروغگو، دروغگو سر دادند و هرندي در پاسخ به آنان اظهار داشت كه اگر من دروغگو هستم پس چرا وزير فرهنگ شما به خارج از كشور فرار كرده است.
وي افزود: اكنون اگر كسي به طور ناگهاني وارد جلسه شود متوجه مي‌شود كه چه كسي خشونت‌طلب است.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم گفت: آيا فرياد 13 ميليون نفر مي‌تواند صداي 24 ميليون جمعيت را خاموش كند.
صفار هرندي تصريح كرد: از فضاي شاد دانشگاه و تظاهر افكار و ديدگاه‌هاي متفاوت ابراز شكرگزاري مي‌كنم و كشوري كه چنين فعاليت سياسي آزادي دارد نشانه آزادي همه مردم اين كشور است.
وي ادامه داد: كسي كه به دنبال جنگ با سطل‌هاي زباله رفت، سرنوشتش همان مي‌شود كه با آن برخورد شد.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم خاطرنشان كرد: اگر آزادي انديشه با ريش و پشم نمي‌شه پس امثال خاتمي و موسوي هم پذيرفته نيستند زيرا ما نبايد در توهم زندگي كنيم و خاتمي و كروبي بدون ريش يك توهم است همچنان كه برنده شدن شما هم در انتخابات نيز توهم بود.
در اين هنگام دانشجويان طرفدار ميرحسين موسوي شعار ياحسين، ميرحسين را دوباره سر دادند.
صفار هرندي در پاسخ به اين دانشجويان اظهار داشت: در كربلا وقتي امام حسين (ع) مي‌خواستند سخن بگويند عده‌اي به طبل مي‌زدند و برخي نيز پاي مي‌كوبيدند تا صداي ايشان را كسي نشنود.
وي با بيان اينكه روزي برسد ما و شما راه سخن گفتن با يكديگر را ياد بگيريم، گفت: مقوله خط امام (ره) يعني مسيري كه از ابتداي انقلاب تا امروز درست و مشخص است.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم با برشمردن مشخصه‌هاي خط امام (ره) افزود: اعتقاد به خداوند و وحدانيت او نخستين مشخصه خط امام است.
صفار هرندي حمايت از نظام اسلامي، ضديت با استكبار جهاني به ويژه آمريكا، مرزبندي با منحرفان از جمله ليبرال‌ها، همراهي با مردم پابرهنه و مستضعف و ... را از ديگر مشخص‌هاي خط امام (ره) عنوان كرد.
در اين هنگام طرفداران احمدي‌نژاد نيز فرياد برآوردند كه صفار دوستت داريم و هواداران موسوي نيز از صفار هرندي خواستند جلسه را ترك كند.
هرندي خطاب به هواداران موسوي گفت: به دعوت شما نيامدم كه با حرف شما بروم فضاي اين جلسه، فضاي دريافت حرف حق است كه در همين لحظه دانشجويان هواداران موسوي سرود «يار دبستاني من» را سر دادند.
وزير دولت نهم خاطرنشان كرد: اين سرود توسط آقاي جم با انگيزه ضديت با آمريكا و شاه در اوايل انقلاب سروده شد كه جا دارد از اين فرد تشكر شود.
دانشجويان طرفدار موسوي با شنيدن سخنان صفار هرندي دوباره شعار سر دادند كه «نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران».
صفار هرندي از اين دانشجويان پرسيد كه كدام مشخصه خط امام (ره) را سرمشق خود قرار داده‌اند، كه دانشجويان سكوت كردند.
وي گفت: اگر از نظر مردم‌گرايي به موضوع نگاه كنيم چرا هيچ كدام از آراي كساني كه به احمدي‌نژاد راي داده‌اند را قبول نداريد.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم در پاسخ به شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران تصريح كرد: هر كس ايران را دوست دارد بايد غزه و لبنان را دوست داشته باشد زيرا آنها هزاران كيلومتر آن طرف‌تر از مرزها ايستاده‌اند در غير اين صورت شما بايد در مرزها مي‌جنگيديد.
در همين لحظه دانشجويان شعار مرگ بر اسرائيل و مرگ بر ديكتاتور را سر دادند.
صفار هرندي در واكنش به اين شعار گفت: ديكتاتور كساني هستند كه با راي اندك مي‌خواهند به زور حكومت كنند.
در همين لحظه دانشجويان اعتراض كردند كه دوربين‌ها را خاموش كنند كه هرندي در پاسخ گفت: شما كه قصد انجام كار خلاف را نداريد كه نسبت به دروبين‌ها حساس هستيد در حالي كه هزاران تلفن همراه در اين جلسه در حال فيلمبرداري است.
وي با اشاره به اينكه احمدي‌نژاد خدمت بزرگي به موسوي كرده است، افزود: موسوي حاضر به كانديدا شدن نبود و در سه دهه گذشته قصد شركت در انتخابات رياست جمهوري را نداشت اما احمدي نژاد كاري كرد كه موسوي وارد صحنه شود.
وزير دولت نهم اظهار داشت: ميرحسين موسوي اعلام كرده بود كه گفتمان انقلاب ديگر مرده است، در چهار سال اخير چه اتفاقي افتاد كه موسوي احساس كرد گفتمان زنده شده است.
وي ادامه داد: ميرحسين موسوي مي‌گفت اگر مقام بياورد با چه كساني بايد حكومت را اداره كنم، رفقاي من همه با آمريكا رفاقت كرده‌اند.
صفار هرندي افزود: موسوي با اين تفكر چگونه احساس رياست جمهوري مي‌كرد.
در اين هنگام دانشجويان طرفدار موسوي فرياد زدند كه دانشجو بيدار است و شعارهايي مي‌دادند كه قلم از نوشتن آنها شرم دارد.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم در پاسخ به اين هتاكي دانشجويان اظهار داشت: اصلاح‌طلبان كساني هستند كه اينگونه شعارها را مي‌سازند و براي جنازه‌هايي كه وجود خارجي ندارند، عزارداري مي‌كنند.
وي با بيان اينكه در برخي موارد با احمدي‌نژاد اختلاف نظرهايي دارم، گفت: دمكراسي به معناي همين است.
دانشجويان فرياد مرگ بر ديكتاتور سر دادند كه هرندي افزود: ديكتاتور واقعي كساني هستند كه مي‌خواهند به زور 13 را بزرگ‌تر از 24 نشان دهند.
صفارهرندي با اشاره به وقايع 13 آبان خطاب به دانشجويان خاطرنشان كرد: چرا طي اين جريان سياسي پس از انتخابات كه صدها هزار نفر در خيابان‌هاي تهران بيرون ريختند، در 13 آبان 3 هزار نفر بيشتر نبودند.
وي ادامه داد: اين قماري كه متاسفانه برخي از سياسيون وارد آن شدند هر روز باخت بيشتري براي آنها به دنبال دارد و اگر موسوي از 13 ميليون راي خود استقبال و به آن افتخار مي‌كرد كه 3 ميليون راي بيشتر از رفسنجاني آورده، مي‌توانست دوره بعد امتياز بيشتري بياورد نه اينكه 13 ميليون را به 3 هزار نفر تبديل كند.
صفار هرندي با بيان اينكه به دليل حركات بد در اينگونه جلسه‌ها يك سري از طرفداران موسوي ريزش مي‌كند، افزود: اين كانديداهاي بازنده در انتخابات مانند مالباخته‌هاي قمار هستند كه فكر مي‌كنند در دور بعد بازي برنده مي‌شوند.
وزير ارشاد دولت نهم در پاسخ به شعارهاي مرگ بر روسيه دانشجويان طرفدار موسوي، به جمله امام (ره) اشاره كرد كه گفته بودند هرچه فرياد داريد بر سر آمريكا بكشيد.
وي تصريح كرد: آمريكا مي‌خواهد مناطق حساس ما را بمباران كند اما روسيه مي‌گويد مخالف اين امر است، آمريكا مردم ما را تهديد به تحريم اقتصادي مي‌كند اما روسيه آن را مي‌شكند.
صفار هرندي با اشاره به اينكه دانشجو زير بار ذلت نمي‌رود، تصريح كرد: بزرگ‌ترين ذلت، زير بار آمريكا رفتن است.
وي افتخار بزرگ جنبش دانشجويي را ضديت با امپرياليسم ناميد نه نوكري آن و 13 آبان را پرچم برافراشته جنبش دانشجويي و 16 آذر را نشانه خيانت آشكار مستكبران به ويژه آمريكا در داخل كشور عنوان كرد.
وزير دولت نهم از دانشجويان خواست روحيه حق‌طلبي و روحيه ضديت با ديكتاتوري را در خود حفظ كنند اما مصاديق ديكتاتوري را اشتباه نگيرند.
صفار هرندي گفت: جمهوري اسلامي با ديدگاه «نه شرقي نه غربي» از تمام مسلمانان دنيا دفاع كرده است.
وي در پاسخ به حركتي از يك دانشجوي طرفدار موسوي كه قصد پرت كردن لنگه كفش به طرف هرندي را داشت، تصريح كرد: اگر ديديد كه منتظرالزيدي با شهامت كفش خود را به طرف تجاوزگر خاكش پرت كرد به اين معنا نيست كه كسي كفش دوستش را بردارد و پشت كسي قايم شود و آن را به طرف هم‌وطن خود پرت كند.
در اين موقع طرفداران احمدي‌نژاد فرياد زدند كه دانشجوي بي‌فرهنگ بي‌سواد همينه.
صفار هرندي در پاسخ به شعار «فريبكار، فريبكار» گفت: فريبكار كساني هستند كه نشاني دوستان را به دشمنان مي‌دهند.
وي درباره آراي كروبي اظهار داشت: آراي كروبي حتي از آراي باطله هم كمتر بود و اينقدر خجالتش ندهيد.
صفار هرندي با اشاره به سوابق گذشته كروبي و موسوي در دوران انقلاب و عملكرد بد آنها در زمان حاضر گفت: اين عملكردها آنها را از چشم طرفداران امام (ره) و انقلاب انداخته و سرمايه‌هاي آنها ضايع شده است كه اميدواريم به راه مردم برگردند و تسليم حق شوند.


[ 1 نظر] [ادامه مطلب ...]

11/03/2009

چپ دانشجویی؛ گفتگوی اشتراک با سیامک امین

با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید
با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .
- براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .


قبل از پاسخ به پرسش شما می خواهم نکته ای را مورد تأکید قرار دهم؛ و آن اینکه جنبش چپ دانشجویی ــ اگر نه بصورت مستقیم و برپایه ی تعلق طبقاتی افراد و نقش و جایگاه آنها در سازمان تولید ــ یک جنبش طبقاتی است، و اشتباه فاحشی مرتکب شده ایم اگر آن را در زمره ی مقولات آکادمیک قرار داده و با ابزار و محک مفاهیمی چون « اصالت سیاست » و نظرورزی های رمانتیک به تجزیه و تحلیل آن بپردازیم. بنابراین خطاست اگر در پاسخ پرسش فوق نقطه ی عزیمت را « شکست اصلاحات » و « سرخوردگی دانشجویان از جریانات اصلاح طلب » قرار دهیم و زمینه های شکل گیری جنبش چپ دانشجویی را در عرصه ی « سیاست ناب » جستجو کنیم. بلکه بر این مبنا اساساً باید ابتدا اقتصاد سیاسی جامعه در آن مقطع زمانی مشخص را مورد بررسی قرار داد تا بتوان پاسخی ابژکتیو ارائه کرد. این بحث مجال مفصل تری می طلبد و من در اینجا ناچارم به اجمال به سرتیترهای آن اشاره ای داشته باشم تا موضوع اندکی روشن شود.
جامعه ی ایران جامعه ای طبقاتی است، شیوه ی تولید غالب در آن شیوه ی تولید سرمایه داری و سازمان تولیدش بر مبنای مناسبات سرمایه دارانه می باشد. از این رو بدیهی است که هر دولتی ــ دولت به مفهوم وسیع آن در فرهنگ سیاسی ــ در این جامعه یک دولت طبقاتی می باشد، و در صورتی که متعلق به پرولتاریا نباشد، لابد دولت بورژوازی است. در این بین جمهوری اسلامی اگرچه از این حکم مستثنی نیست و مطلقاً از همان آغاز دولت بورژوازی بود و هست، اما در شرایط تاریخی خاصی و با تضادهای خاصی در حوزه ی اقتصاد سیاسی متولد گشت. این تضادها هم چنان که به دولت این امکان را می داد تا در عرصه ی سیاست به مقابله با چپ و سرکوب آن بپردازد، در عرصه ی اقتصاد گریبانش را سخت گرفته بود. بنابراین فارغ از اقتصاد جنگی دوره ی موسوی ــ که شرایط خاص جنگ آن را ایجاب می کرد ــ ، از زمان ریاست جمهوری رفسنجانی و با احساس امنیت از جانب چپ، دولت پروسه ای را در جهت رفع این تضادها به سود طبقه ی خویش ــ بورژوازی ــ در پیش گرفت. این دقیقاً بدان معناست که در حوزه ی اقتصاد سیاسی ــ و نه لزوماً در عرصه ی سیاست به مثابه امر آگاهانه ی توده ها ــ قطب بندی و پلاریزاسیون طبقاتی بنوعی تشدید می شد. شکست اصلاحات ــ که بدلایلی که پرداختن به آنها در حوصله ی این بحث نمی گنجد، محتوم بود ــ ، خود، معلول همبسته ی این پروسه است و نه علتی مقدم بر آن. از سوی دیگر، و در بعد جهانی، با عینیت یافتن شکست نئولیبرالیسم و بی مقداری نعره های « پایان کمونیسم »، چپ رادیکال در حال کمر راست کردن از زیر آوار فروپاشی بلوک شرق ــ که ناخواسته بر سرش فروریخته بود ــ ، بانگ رساتری سرمی داد. جنبش چپ دانشجویی در ایران، به یک معنا محصول چنین شرایطی است.
اما اگر نخواهیم انسان ها را چون موجوداتی مکانیکی در نظر آوریم که امرشان کمک به وضع حمل «مقدرات محتوم تاریخی»(!!) است، جنبش چپ دانشجویی همچنین محصول خواست و اراده ی انسان های مبارزی است که در اوایل دهه ی حاضر در قالب «چپ رادیکال» متشکل شدند و نقش بسزائی در شکل گیری و اشاعه ی ادبیات و فرهنگ مبارزاتی چپ در دانشگاه ایفا کردند؛ انسان های بزرگی که، خود، محصول همان شرایط تاریخی بودند که در بالا به آن اشاره شد.

- نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.؟

در این زمینه بحث های فراوانی صورت گرفته است. شخصاً از آنجا که درست در نقطه ی سرکوب به جمع دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب پیوستم، شاید چندان مجاز به سخن گفتن در این باره نباشم. اما بعنوان فعال کنونی این جنبش و با توجه به آشنایی از نزدیک با این مجموعه و بسیاری از فعالین آن، نظرم در این باره را ــ لااقل بعنوان یک ناظر بیرونی ــ می توانم بازگو کنم. به باور من اگرچه می شد هزینه های سرکوب را تا اندازه ای کاهش داد، اما خود این سرکوب در آن مقطع مطلقاً امری محتوم و در وهله ی نخست تابع مستقیم همان شرایطی بود که در پاسخ پرسش نخست به آن اشاره کردم. بسیار کودکانه است اگر بیاندیشیم که تحت شرایطی و اگر مثلاً فلان کار از سوی بهمان شخص صورت نمی گرفت، چنین رویدادی حادث نمی شد! و یا اینکه هم چنین بلاهت محض است اگر این رویداد را با مفاهیمی چون «خیانت»، «نفوذی»، «جاسوس» و غیره توضیح دهیم؛ این بازی در زمین چیده شده و مطلوب دستگاه سرکوب است.
بگذارید کمی روشن تر بگویم: در شرایطی که دولت درگیر پروسه ی رفع تضادهایی در حوزه ی اقتصاد سیاسی است که مانع بهره وری مطلوب سرمایه محسوب می شوند، و در حالی که سیاست هایی اقتصادی چون واگذاری صنایع به بخش خصوصی یا همان «خصوصی سازی»، و انتقال سوبسیدها با ضریب منفی به زیربخش مالیاتی تولید ناخالص ملی یا همان «هدفمند کردن یارانه ها» و واقعی سازی قیمت ها را در راستای رفع این تضادها در دستور کار دارد و بدنبال ورود به سازمان تجارت جهانی و احقاق «موقعیت حقه ی خویش» در بازار جهانی است، بطور قطع حضور یک تشکل یا جنبش نسبتاً قدرتمند چپ در هر سطحی در جامعه را برنمی تابد و کمر همت به حذف آن می گمارد. و اگر در رابطه با «داب»، دولت این مجموعه را تا مقطع 13 آذر 86 تحمل کرده بود، دلایل آن را باید در جای دیگری جست که موضوع این بحث نیست. آنچه از منظر دولت چنین سرکوبی را در آن مقطع خاص ایجاب می کرد، دقیقاً تلاقی و تصادم اعلام قدرت چپ در دانشگاه با روند پیش گفته بود. از نظر من پیش از هر چیز این نخستین عامل و رکن اصلی سرکوب چپ دانشجویی بود. اما این بدان معنا نیست که عوامل دیگری در تشدید سرکوب نقش بازی نکردند. عوامل دیگری که، برخلاف آنچه عده ای در بوق می کنند، مطلقاً ربطی به سبک کار و یا اتخاذ استراتژی و تاکتیک ندارد. این عوامل ثانوی را، که به نظر من تنها نقش تشدید کننده را دارا بودند، شاید بتوان بنوعی چنین برشمرد:
1ــ آماتوریسم و فقدان تجربه ی مبارزاتی ( که این خود معلول همبسته ی آن چیزی است که رفیق عزیزمان امین قضایی به درست از آن بعنوان «رشد بادکنکی» یاد می کند و از نظر من [اگر بخواهم صریح باشم] مترادف است با پیوستن «تحکیمی های سابق» به این جریان، تنها و تنها به سبب سرخوردگی از اصلاحات و «جذابیت سبک کار چپ» و «شجاعت فعالین آن»؛ «تحکیمی های سابق»ی که اکنون ادعای «مارکسیست ـ لنینیست» بودنشان گوش فلک را کر می کند و گویا لازم است در هر نوشته ای و به هر مناسبت و نامناسبتی آن را تکرار کنند! )
2ــ عدم رعایت مسائل امنیتی بواسطه ی اغراق در علنی بودن.
3ــ و در نهایت، ابهام در مرزبندی بین کار مخفی و کار علنی. همانگونه که در نوشته ی «جمع بندی سه ساله» آمده ــ و بنده یکی از نویسندگان آن بودم ــ، بر این باورم که فرد فرد اعضای یک جریان دانشجویی مختارند هرگونه تعلق سازمانی و حزبی داشته باشند، به شرطی که حوزه ی عمل مخفی شان با کار علنی و جنبشی آن جریان دانشجویی تداخل پیدا نکند و آن را به زیرمجموعه ی یک حزب یا سازمان بدل نسازد. نمی توان دادگاه صحرائی برپا کرد و به تفتیش عقاید انسان ها پرداخت. در اینجا لازم می بینم صراحتاً مرزبندی مشخصی با جریانات و کسانی داشته باشم که نفس تعلق حزبی و سازمانی افرادی و تلفیق کار مخفی و کار علنی را موجب وارد آمدن ضربه می دانند، و به این بهانه آن انسان های شریف را مورد سرزنش و ــ چه بسا ــ فحاشی قرار می دهند؛ کسانی که در مقطع سرکوب و پس از آن همداستان دستگاه سرکوب شدند و به واقع روی حزب توده و اکثریت را سفید کردند؛ انسان های کوچکی که اکنون از «اخلاق کمونیستی» دم می زنند و ــ با اینکه شخصاً هیچ اعتقادی به چنین مفهومی ندارم ــ تنها می توانم برایشان ابراز تأسف کنم، چرا که از نزدیک شاهد فحاشی و دشنام گویی شان بوده ام!

- در بالا اشاره کردید به تحکیمی هایی که به این جریان پیوستند و همچنین اشاره کرده اید که آماتور بودنشان و مارکسیست- لنینیست شدن آنها یکی از عمده دلایل ضربه به چپ رادیکال بوده است. آیا شما معتقدید که کسی نمی تواند پیش از پیوستن به این جریان چپ دانشجویی در تشکیلاتی همانند تحکیم وحدت عضو بوده باشد ؟ آیا برای کسانی که به عضویت این دسته از تشکل ها همانند چپ رادیکال در می آیند معتقد به یک فیلتر ایدئولوژیک هستید؟

من مطلقاً معتقد به چنین فیلتری با این زمختی که شما عنوان می کنید، نیستم. این اساساً با خصلت جنبشی چپ دانشجویی در تنافر است. اما به هرحال این هم نمی شود که کسی که تا دیروز در مورد «کربلا» مقاله می نوشت، روز بعد ــ آن هم تنها و تنها به سبب «جذابیت سبک کار» و «شجاعت فعالین» چپ، و هم چنین سرخوردگی از جریان اصلاح طلب ــ در صف مقدم فعالین چپ دانشجویی قرار بگیرد! بالاخره درجه ای از پرنسیب سیاسی و تشکیلاتی لازم است. ببینید، بحث من این نیست که کسی نمی تواند پیش از پیوستن به جریانی چون چپ رادیکال مثلاً تحکیمی بوده باشد؛ همانطور که گفتم نمی توان به تفتیش عقاید افراد پرداخت. منتها آن چیزی که در این رابطه ضروری می نماید، لزوم آموزش و هم چنین درجه ای از روشنی در تبیین نوعی منشور یا چارچوب است تا از دچار شدن به آن چیزی که از آن تحت عنوان «رشد بادکنکی» یاد شد، جلوگیری شود؛ امری که چپ رادیکال تا اندازه ی زیادی از آن غفلت نمود. اما در رابطه با بخش دیگر پرسش تان، باید بگویم آن چیزی که من به آن بعنوان عامل تشدید کننده ی ضربه ــ و نه «یکی از عمده دلایل ضربه» ــ اشاره کرده ام، آماتوریسم در نسبت کل جریان چپ رادیکال و مجموعه ی «د.ا.ب» بود و نه «آماتور بودن» افراد خاصی مثلاً تحکیمی های سابق. البته همانطور که گفتم این آماتوریسم بخشاً معلول همبسته ی همین مقوله ی «رشد بادکنکی» بود؛ اما به آن محدود نمی شود. چرا که هم چنین بنوعی ناشی از گسست از سنت های مبارزاتی چپ سنتی نیز بود، و این برای جریانی که بلحاظ تئوریک از چپ سنتی عبور کرده است، طبیعی است. آنچه در رابطه با چپ رادیکال و «د.اب.» شاید بنوعی مورد غفلت واقع شده است، درجه ای از تمرکز و پرنسیب تشکیلاتی است. به هر حال این تجربه ی گرانقدری است که در تجربه های آتی چپ دانشجویی و حتا کل چپ باید از آن سود جست. هم چنین این را نیز اضافه کنم که من چنین چیزی نگفته ام که گویا «مارکسیست ـ لنینیست شدن» کسانی از دلایل وارد آمدن ضربه بوده است؛ اشاره ی من دقیقاً متوجه آنهایی است که قبلاً در مدح «کربلا» و «امام حسین» مقاله می نوشتند و اکنون جا و بیجا ادعای «مارکسیست ـ لنینیست» بودنشان را در بوق می کنند. کاش براستی چنین می بود و اینان به قول خود «مارکسیست ـ لنینیست» شده بودند؛ اما این تنها پوششی است تا تحت این عنوان اعمال پلیسی شنیع خود را توجیه کنند.

- در ادامه ی سوال دوم این پرسش نیز برای بعضی ممکن است مطرح شود. سوال را اینگونه ادامه می دهم که شما در بالا اشاره کرده اید که " بسیار کودکانه است اگر بیاندیشیم که تحت شرایطی و اگر مثلاً فلان کار از سوی بهمان شخص صورت نمی گرفت، چنین رویدادی حادث نمی شد!" و همین طور در انتها گفته اید " و به این بهانه آن انسان های شریف را مورد سرزنش و ــ چه بسا ــ فحاشی قرار می دهند" اما شما در جواب تان به حزب توده و اکثریت اشاره کردید و از آنها به دلیل همداستان شدن با سرکوب اسم بردید. اولویت در تحلیل با کدام مورد است ، شرافت و مبارز بودن افراد و گذشت از اشتباهات و یا همانند موردی که درباره ی حزب توده عنوان کرده اید ، تاکید براشتباهات؟
من گفتم انسان های کوچکی که افراد شریفی از فعالين چپ راديكال را به بهانه ی تعلق سازمانی وحزبی تخطئه کرده و مورد هتاکی قرار دادند، روی حزب توده و اکثریت را سفید کردند. وقاحت اعمال پلیسی این عده بسیار بیشتر از آن چیزی بود که حزب توده و سازمان اکثریت در سال های پس از قیام 57 مرتکب شدند. اما در مورد سؤال تان، بحث من به هیچ عنوان بحثی اخلاقی نیست؛ اولویت در تحلیل مسلماً با رویدادها و اتفاقات ابژکتیو است، نه با مقولاتی ارزشی چون «شرافت»، «مبارز بودن» و «گذشت از اشتباهات» یا به عکس «تأکید بر اشتباهات». هرچند که این مقولات ذهنی، خود، بر شرایط ابژکتیو بی تأثیر نیست. بحث های ارزشی مبتنی بر مثلاً گذشت یا تأکید بر اشتباهات، بیشتر نشان دهنده ی جایگاه سیاسی و ظرفیت انسان هاست و ربط چندان مستقیمی به تحلیل ابژکتیو ندارد. به هر حال آنچه من در بالا تحت این عنوان مطرح کرده ام که « بسیار کودکانه است اگر بیاندیشیم که تحت شرایطی و اگر مثلاً فلان کار از سوی بهمان شخص صورت نمی گرفت، چنین رویدادی حادث نمی شد»، خود بر همین مبنا استوار است و از چنین نگرشی در تحلیل نشأت می گیرد.

- پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.

قبل از هر چیز بگویم من به جامعه و به رویدادها و یا به هر مقوله ی دیگری در چنین کانتکست سیاه و سفیدی نگاه نمی کنم. به نظر من ورای سیاه و سفید طیف متنوع دیگری از رنگ ها نیز وجود دارد که باید در نظر گرفته شود. این دوآلیسم یا دوگانه انگاری که گویا یک جنبش یا کاملاً شکست خورده است، یا به عکس، کاملاً پیروز شده است، بازمانده ی سنت اندیشه گانی پیشامدرنی است که لااقل از زمان هگل منسوخ شده است. به هر جهت، اگر بخواهم به پرسش شما پاسخ دهم، باید بگویم گزاره ای که شما طرح کرده اید، هم می تواند صحیح باشد، و هم غلط. این بسته به اینکه شما پیروزی و شکست را چه چیزی تعریف می کنید، و بسته به شرایط حادث شدن یک رویداد خاص، متفاوت است. به باور من کل تجربه ی «چپ رادیکال» و در ادامه «د.ا.ب.» پیروزی بزرگی برای چپ دانشجویی و برای کل چپ بود. نمی توان از سر اینکه چنین تجربه ای با سرکوب مواجه شد، کل دستاوردهای آن را انکار کرد. اما از طرف دیگر بدون در نظر گرفتن مؤلفه ی سرکوب مقطع 13 آذر و تبعات آن نمی توان درباره ی ادامه ی فعالیت و امکانات و محدودیت های این مجموعه سخن گفت. اغلب فعالین و رهبران «د.ا.ب.» یا از کشور خارج شده اند و یا فعالیت در این قالب را کنار گذاشته اند. بقیه نیز تحت فشار هستند و در نتیجه کل مجموعه پس از 13 آذر ــ به جز در مواردی معدود ــ راندمان چندانی نداشته است. .اما این ابداً بدان معنی نیست که چپ دانشجویی «دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت». اکنون در شرایط متفاوتی بسر می بریم و تبعات ضربه ی مقطع 13 آذر تا حد بسیار زیادی از میان رفته اند. لیکن شخصاً بر این باورم که ادامه ی فعالیت در شکل کنونی و در قالب «د.ا.ب» چندان ثمربخش نخواهد بود و باید همراه با بازبینی انتقادی تجربه ی موفق «د.ا.ب»، در تکاپوی یافتن الگوها و شیوه های دیگری برای متشکل کردن و سازماندهی دوباره ی چپ در دانشگاه بود تا به نتیجه ی مطلوب دست یافت. اینجا ــ چنانکه برخی می پندارند ــ بحث بر سر یک نام نیست، بلکه هدف بنوعی یک شیفت یا تغییر ریل به فرمی مطلوب است که شرایط تغییریافته ی امروز آن را می طلبد. این امر خود با توان تولید فکری آن جریان همبستگی تام دارد و بدون آن میسر نمی گردد.

- تشکلهایی دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟

اگر منظورتان جریاناتی است که پیش از آذر 86 فعالیت می کردند، باید بگویم که اغلب آنها محافلی کوچک بودند که در حاشیه ی بستر اصلی یعنی چپ رادیکال قرار داشتند. خود نیز به ناچار چنین موقعیتی را برای خود پذیرفته بودند و با آنکه بعضاً خط سیاسی متفاوتی را نمایندگی می کردند، غالباً دنباله رو چپ رادیکال بودند و پراتیک مستقل و متفاوتی نداشتند؛ چپ خرده بورژوا همیشه چنین است. البته بودند جریاناتی چون دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک و یا کسانی که به چپ نو تمایل داشتند، که نسبتاً با استقلال فعالیت خود را پیش می بردند. در کل به باور من اگر چه انتظار وحدت تصنعی جریانات چپ انتظار بیجایی است، اما پراکندگی نیروهای چپ در این مقطع بیشتر نشان نوپایی چپ دانشجویی است تا تمایز سبک کاری، استراتژیک و غیره. البته تأکید می کنم منظور من این نیست که این جریانات می توانند یا به تعبیر صحیح تر می توانستند گونه ای همگرایی را در پیش بگیرند، چه که اساساً بسیاری از آنها تعلق طبقاتی و فکری متمایزی داشتند که این همگرایی را ناممکن می کرد. مقصود من این است که در صورت رشد و بلوغ چپ پرولتری و گام برداشتن به سوی ایجاد تشکل مستقل دانشجویی، این جریانات هرچه بیشتر حاشیه ای می شدند و بستر اصلی آن قدر قدرت می یافت که این جریانات حاشیه ای عملاً موضوعیت خود را از دست می دادند. چپ رادیکال در این راستا حرکت می کرد و «د.ا.ب.» نقطه عطف این حرکت و دستاورد بزرگی در این راه بود، که متأسفانه با چنان سرکوبی مواجه گشت. نمی دانم پرسشتان تا چه اندازه شامل جریاناتی می شود که پس از 13 آذر اعلام موجودیت کردند، اما همین قدر بگویم که این جریانات متأسفانه خارج از دنیای مجازی هیچ موجودیت عینی ای ندارند که بتوان در مورد فعالیت هایشان چیزی گفت. به هر حال چپ دانشجویی در دهه ی 80 با نام چپ رادیکال و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب گره خورده است و فارغ از میل من و شما تاریخ این را به خاطر خواهد سپرد.

- با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟

پیش از آنکه به نقشی بپردازم که چپ در دل این حوادث ایفا می کند یا می توانست و می تواند ایفا کند، بگذارید کمی آنچه را که رخ داده و در حال رخ دادن است، بشکافم تا ماهیت جنبش حاضر روشن شود. ببینید، همانطور که قبلاً در دو نوشته در حد امکان کوشیده ام توضیح دهم، بر خلاف آنچه برخی استدلال می کنند، معتقد نیستم که رویدادهای اخیر یک نبرد طبقاتی است یا اینکه جنبش حاضر را می توان به سمت چنین نبردی باصطلاح «کانالیزه کرد». به باور من این یک کشمکش درون طبقه ای بورژوازی است که بیش از هر چیز بر سر نحوه ی سیادت بر طبقه ی دیگر و در متن همان روندی که اشاره کردم، یعنی پروسه ی رفع تضادهای حوزه ی اقتصاد سیاسی، درگرفته است. و چنین کشمکشی با این ابعاد فقط و فقط در شرایطی می توانست حادث شود که اتفاقاً هر دو جناح درگیر با فراغ خاطر از سلطه ی ایدئولوژیک شان بر جامعه پا به این میدان بگذارند. بگذارید روشن تر بگویم: همانطور که در پاسخ پرسش نخست شما اشاره کردم، جامعه ی ایران یک جامعه ی طبقاتی و شیوه ی تولید غالب در آن سرمایه داری و بنابراین سازمان تولید در این جامعه مبتنی بر روابط سرمایه دارانه است. از این رو در این دستگاه، مفاهیمی چون «مردم»، «جنبش توده ای»، «خیزش توده ها»، «انقلاب مردم» و غیره مفاهیمی به غایت انتزاعی و تهی از هرگونه بار معنایی ابژکتیوی هستند؛ چرا که به هیچ وجه مشخص نمی سازند که مرادشان کدام طبقات یا کدام بخش های جامعه است. به بیان دیگر از آنجا که جامعه طبقاتی است، باید با سنج طبقاتی به بررسی جنبش ها، روندها و رویدادهای حادث در آن پرداخت. از طرف دیگر در جوامعی که انباشت اولیه سرمایه در آنها تاریخاً به تعویق افتاده است ــ یا همان کشورهای پیرامونی ــ ، از آنجا که سودآوری سرمایه بر کار ارزان متکی است نه به تکنولوژی تولید، سازمان تولید مبتنی بر نوعی استبداد است که هم چنین خود را در عرصه ی سیاسی منعکس می کند. بنابراین در چنین جوامعی اساساً چیزی تحت عنوان جنبش یا انقلاب «بورژوا-ـ دموکراتیک» موضوعیت پیدا نمی کند و تحقق خواست ها و مطالبات «بورژواــ دموکراتیک» در درون نظام سرمایه داری ممکن نیست. هم چنین از نظر من تقابل های کاذبی که مثلاً در قالب تقابل مردم / دولت عنوان می شوند، به همان دلایل پیش گفته، محلی از اعراب ندارند. از این منظر باید پرسید چنانچه جمهوری اسلامی دولت بورژوازی است ــ که هست ــ ، آیا جنبش حاضر خود را در تقابل با بورژوازی و بنابراین در تقابل با نظام سرمایه داری معنا می بخشد یا خیر؟ پاسخ مطلقاً منفی است. افق جنبش حاضر جابجایی بالانس قدرت در بالا و نهایتاً نوعی لیبرالیزم فرهنگی است که از زاویه ی اقتصاد سیاسی به هیچ عنوان نمی تواند مترقی ارزیابی شود.
به هر جهت اگر به سؤال شما بازگردم، باید مقدمه ی نسبتاً طولانی فوق را در چند حکم کلی خلاصه کنم:
1ــ جامعه ی ایران طبقاتی، نظام اقتصادی آن سرمایه داری، و جمهوری اسلامی دولت بورژوازی است.
2ــ جنبش حاضر بواسطه ی افق اش یک جنبش بورژوایی و ارتجاعی است.
3ــ این جنبش در متن هژمونی ایدئولوژیک بلوک بندی ها یا جناح های دوگانه ی بورژوازی شکل گرفته است.
از این رو چنانچه در این کانتکست چپ بخواهد نقشی ایفا کند، و در صورتی که نخواهد به دنباله رو این یا آن بخش بورژوازی بدل شود، این نقش لاجرم معطوف به تقابل با و شکستن هژمونی ایدئولوژیک بورژوازی می باشد. موفقیت در این امردر شرایط فقدان حزب کمونیست طبقه ی کارگر، خود، به توان ارائه ی ادبیات، الگوها و افق آلترناتیو از سوی چپ در راستای آگاهی بخشی وبازتعریف یک هویت چپ و حرکت در جهت ساختن چنین حزبی از یک سو، و از سوی دیگر به امکان صف بندی مستقل طبقاتی بستگی دارد. به هرحال چپ با چنین بینشی و با درک ضرورت فعالیت دخالتگر در متن اوضاع جاری باید به ایفای نقش بپردازد.
اما در پاسخ سؤال دوم شما، تا آنجا که به شخص من برمی گردد، قطعاً در چنین راستایی در حد توان تلاش خواهم کرد و تاکنون نیز سعی کرده ام نقش کوچکی در این بین ایفا نمایم. اما در رابطه با چپ دانشجویی، این بستگی تام پیدا می کند با میزان درک روشن فعالین آن از تحولات و نقش خطیری که بعنوان یک رسالت تاریخی بر گرده شان سنگینی می کند. دانشگاه در جوامعی مانند ایران، تریبون جامعه است و نقشی پراهمیت در آگاهی بخشی به جامعه ایفا می کند. در حال حاضر چپ در دانشگاه ها با چنین پتانسیلی غایب است و سبزها صحنه گردان بازی اند. به هم زدن این چینش در درجه ی نخست در گرو همان چیزی است که بالاتر از آن بعنوان تغییر ریل یا شیفت به فرمی مطلوب جهت بازسازی و سازماندهی مجدد چپ دانشجویی از آن یاد کردم. این امر می تواند و باید در شرایط کنونی در راستای وظیفه ی عمومی چپ، یعنی تقابل هژمونیک با تسلط ایدئولوژیک بورژوازی بر جامعه، و متناسب و همبسته با این هدف صورت بگیرد. در نبردهای بزرگ، انسان های کوچک به فراموشی سپرده می شوند؛ باید گام های بزرگی برداشت.

[ 5 نظر] [ادامه مطلب ...]

10/26/2009

چپ دانشجویی؛ گفتگوی اشتراک با مزدک طوسی نژاد

با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید
با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .

- براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .


در ارتباط با زمینه ی شکل گیری جنبش چپ در دانشگاه ها یک نگاه و نظر که بسیار شنیده شده است وجود دارد و آن اینکه شرایط سیاسی آن دوران (سال 80 و 81 ) و بسته به آن ، شرایط اجتماعی ، اوضاع را به صورتی رقم زد تا دلسردی حاصل از شکست پروژه ی دوم خرداد موجب عروج چپ در دانشگاه و میدان یافتن فعالیت های رادیکال شود. اینکه اصلاحات محبوبیت اش روز به روز کاهش می یافت کاملا صحیح است ، اما به نظر من حضور افراد مارکسیست و کمونیست در دانشگاه و در جامعه علت موثرتری بود . نسل جدیدی که با گسست از شیوه های چپ سنتی و روش های روتین گذشته ، کار را آغاز کرده بودند و مجهز به دانش این کار بودند.
شکست اصلاحات توانست موجبات گرایش بیشتر افراد علاقمند به ایجاد تغییر در جامعه و خصوصا دانشجویان را به چپ فراهم سازد که در واقع سبب آن شد که ما تا سال 86 بیش از اندازه رشد به لحاظ کمیتی داشته باشیم.
اما در واقع شرایط مربوط به دوران سال 80 تا 84 بود که ما را به سمت فعالیت علنی در دانشگاه و جامعه کشاند و موجب گرایش بعضی از ما به احزابی بود که شاید تا آن زمان جوابگوی ما در عرصه هایی بودند.
این مدت ، زمانی بود که شرایط اجتماعی اجازه ی این کار را به ما میداد تا یکدیگر را پیدا کنیم و کارهای مشترک را در جامعه به پیش ببریم .
از نظر من مبنای آشنایی ما با مارکسیسم و فعالیت های ما در قالب فعالین مارکسیست تا سال 84 ، صرفا دانشگاه نبوده است. ما در جامعه یکدیگر را پیدا کردیم ، کانون تاسیس کردیم ، جلسات برگزار کردیم و به هر شکل و نحوی افراد مختلف را از درون جامعه در خودمان جای دادیم و این روند نتوانست ادامه پیدا کند به این دلیل که ازسال 84 به بعد امکانات ما برای ادامه کار آرام آرام سلب شد و در عین حال فشارهای امنیتی افزایش یافت .
از اینجا به بعد ما آرام آرام به ناچار تنها دانشگاه را بستر مناسب این کار یافتیم و فعالیت هایمان در جامعه نتوانست توفیقی داشته باشد .اگر چه که همچنان بر آن پای می فشردیم ، چه در محیط های کارگری و چه در فعالیت های دیگری مانند حقوق زنان .
تثبیت نفوذ ما در دانشگاه موجب آن شد تا به ظرف بزرگتر یعنی جامعه نیز بنگریم ، خصوصا در زمانی که شرایط اجتماعی هر روز بدتر می شد و احمدی نژاد چهره ی سیاسی و اقتصادی خود را کاملا به جامعه نشان داده بود.
شاید روشن بود که دیگر فضایی برای فعالیت اجتماعی در جامعه وجود ندارد و تنها می شد فعالیت اجتماعی را در یک محفل خلاصه کرد. بنابراین همانطور که شاهدش بودیم و پس از زندان ها نیز روشن شد ، برخی از رفقا دست به ماموریت های عجیبی نیز زدند .
با این وصف فضای سیاسی و اجتماعی اواخر دوران خاتمی ، شکست دولت او و پروژه ی اصلاحات و حضور انسانهای مارکسیست و تشخیص اجتماعی و سیاسی درستی که برای آغاز این کار داشتند ، شاید جز مهمترین عواملی باشد که بتوان همچنان از آن به عنوان عوامل موثر اجتماعی یاد کرد . اما قطعا تمام این شرایط ، بدون تمامی حواشی فعالیت های چپ رادیکال و همچنین افراد خستگی ناپذیراش جوابگو نمی بود.

- نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.
حملات بسیاری به شیوه ی عملکرد دانشجویان در دوران دستگیری ها و پس از آن شد که برخی از این انتقادات آرام آرام جنبه های فرعی دیگری پیدا کرد. اگر بخواهم مشخصا در ارتباط با سرکوب 16 آذر 86 صحبت کنم ، از نظر من این اتفاق اجتناب ناپذیر شده بود و برخی از رفقا حتی پیش از این که کسی دستگیر شود این امکان را گذاشته بودند که پس از برگزاری این مراسم احتمالا تبعاتی در انتظارشان خواهد بود. در واقع از این نظر همه چیز غافلگیر کننده بود که دو روز پیش از مراسم اقدام به ربودن برخی در خیابان و حمله به خانه ی یکی دیگر کردند .
واضح بود که نیروهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی فعالیتهای ما را زیر نظر داشتند و در عین حال ما هم در دستور فعالیتهای مربوط به محیط دانشگاه و جامعه کمتر از روش های زیرزمینی استفاده می کردیم . ما روش کارمان تابعی از شرایط بود ، فرضا در دوره ای که کم کم چپ رادیکال در دانشگاه نفوذ بیشتری پیدا میکرد ، برخی افراد از جمله خودم به دلیل اینکه گفته می شد در مرکز اتهامات در رابطه با ارتباط با احزاب خارجی هستیم ، خودمان را از برخی کارها کنار کشیدیم تا به نوعی مانعی برای فعالیت ظاهرا سالم دیگران نشویم . اما از 85 به بعد واضح بود که حتی همانهایی که تصور میکردند هیچ فعالیت سیاسی خارج از دانشگاه شان زیر ذره بین نیست اشتباه میکردند و این صرفا یک اشتباه نبود . این حالت ، قرارگرفتن هر یک از رفقا در موقعیتی بود که به نوعی به این دلیل که پیشبرد هر یک از امور به حضور فعال شان بستگی داشت ، ناچار بودند تا از دستاورد ها حفاظت کنند و برای پیشبرد اهداف بجنگند و نتیجتا نمی توانستند به هیچ نحوی پا عقب بکشند و در واقع امکان عقب نشینی و یا فکر کردن به آن با توجه به موقعیتی که در آن قرار داشتیم ، شاید ممکن نبود .
تمامی انتقادات و حمایت هایی که در این دوران دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب شنیدند ، همه براساس منافع احزاب بیان میشد ، اما این بدان معنا نیست که همه یک سر بی اعتبار است . بسیاری از انتقادات به شیوه ی عملکرد داب(دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب) می تواند به جا و درست باشد.
سرکوب 13 آذر 86 مطمئنا عواملی دارد که به 1 ماه قبل یا 1 سال قبل مربوط نیست و می بایست بر روی شیوه ی عملکردمان و رابطه مان با احزاب اپوزیسیون دست بگذاریم. هیچ یک از احزاب هیچ شناخت دقیقی از موقعیت افراد در جامعه و وضعیت خود جامعه ندارند و تنها یک تحلیل کلی از وضعیت ارائه می دهند که چندان کارآمد نیست.
برخی از ما همانطور که در بالا اشاره کرده ام با احزابی در اپوزیسیون ارتباطات تنگاتنگی داشته ایم که این مسئله همچنان در طول مدت فعالیت مان نه تنها مخفی نماند بلکه بواسطه ی خروجی های مختلف ما از جمله مقالات و نظرات و تحلیل ها بر صحت شک و شبه های بوجود آمده مهر تایید زد. حتی مخالفین سیاسی راست ما در دانشگاه از ابراز این موضوع و نشان دادن وابستگی ما هیچ ترسی نداشتند و همینطور هیچ اخلاقی.
به هر حال مسئله اینجاست که ما سوخته محسوب می شدیم و دیر یا زود می بایست انتظار این سرکوب را می داشتیم و از اینجاست که می گویم اجتناب ناپذیر بود و برای بسیاری از ما فقط مسئله ی زمان مطرح بود.
البته که این سرکوب دلایل بسیار دیگری نیز می تواند داشته باشد ، اما واضح ترین آن این است که حتی اگر خواسته ایم تا با یک حزب سیاسی ارتباط داشته باشیم ، نخواسته ایم تا آنرا بپوشانیم و هیچ وقت تلاشی هم در این راستا نکردیم و واضح و روشن است که جمهوری اسلامی حمله خواهد کرد.

- پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.
در این شکی نیست که ضربه ی 86 بسیاری از فعالین این جنبش را زمین گیر کرد و به واقع مهلک بود.
از نظر من هیچ تشکل یا جنبشی نمی تواند ادعا کند که پس از زندانی شدن فعالین اش و شکنجه و در نهایت دادگاهی شدنشان همچنان همانند گذشته قدرتمند است. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نیز از این امر مستثنی نیستند ، اما معتقدم گسست ما زمانی نهایی شد که پس از زندان ، بسیاری از اتفاقات آشکار شد و همین موضوعات بصورت دامنه دار تا امروز ادامه یافت.
قطعا فعالیت در قالب دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب امروز شکست خورده است و اگر کسی نخواهد این موضوع را به زبان بیاورد از سر ترس از انکار خودش است. اما این شکست تنها به این معنا است که دیگر ما نمی توانیم با آن نام و با همان ترکیب در دانشگاه ها فعالیت کنیم ، ولی همچنان دانشجویان چپ در دانشگاه ها حضور دارند و به هر شیوه ی ممکن دیگری امر مبارزه ی خود را به پیش می برند.
چپ رادیکال توانست اقدامات بزرگی را در سطح جامعه ایران به انجام برساند . اولین 1 می ها پس از نزدیک به 20 سال همه با همکاری مستقیم یا غیر مستقیم این گروه در سطح شهر تهران اتفاق افتاد و بسیاری دیگر از اینچنین مراسم هایی که شاید تا مدت ها دیگر نشانی از آن را نبینیم.
اما مسئله اینجاست که این فعالیت ها تاثیر خود را گذاشته است و این تاثیرات به همراه تجربه ی اتفاقات دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب می تواند برای دانشجویان جدید راهگشا باشد.

- تشکلهای دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟
گروه های دیگری که بودند تقریبا از سال 85 به بعد نمود یافتند. آنها در حال تقویت خود در دانشگاه بودند و من از اهداف شان آگاهی ندارم و میبایست خودشان در این مورد نظر دهند. فعالیت های آنها بنا به نوع نگاهشان نسبت به مبانی مارکسیسم اشکال دیگری می یافت و همچنین بنا به ظرف فعالیتشان. فرضا دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک بنا به فضای سیاسی موجود در این دانشگاه برنامه هایشان را پیش می بردند و با مبانی تئوریک ما در برخی موارد سازگاری نداشت. برای ما در آن دوره مخالفت مستقیم با احمدی نژاد معنای سیاسی مستقیمی نداشت که از آن مخالفت با دولت را استخراج کنیم ، اما آنها تاکید بر این مخالفت را مهم و موثر میدانستند.
مورد دیگر، چپ کارگری بود که از همان سال 85 به بعد آرام آرام شکل می گرفت. این گروه هم از نتایج مستقیم فعالیت چپ رادیکال بود که افرادی از درون ما بنا به دلایل تئوریک و دلایل دیگر، خودشان را از کنار ما بیرون کشیدند و چنین گروهی را شکل دادند.
تمامی این گروه ها ظاهرا به یک نوع و شیوه فعالیت می کردند و این همان روشی بود که ما نیز داشتیم . بنابراین براساس پراتیک جنبشی نمی توانم به نقطه ی خاصی یا خصوصیت خاصی در آنها اشاره کنم.
اما به جز این گروه ها که قابل مشاهده بودند ، هستند افرادی که از همان ابتدا با یک دسته فعالیت های مخفیانه کار خود را آغاز کردند و همچنان نیز به این شیوه ی مبارزه ادامه می دهند. کار مخفی ضعف های خاص خودش را دارد و جوابگوی دانشگاه و جامعه در آن دوران نمی توانست باشد اما شاید حسن اش این باشد که از سرکوب در امان است.
- به فعالیت علنی و مخفی اشاره کردید . بسیاری گفته اند که بهتر بود تا فعالیت این گروه بصورت مخفی می بود و یا گفته اند که در ترکیب این دو اشتباهاتی بوده که موجب لو رفتن مسائل و نهایتا سرکوب شده است ، چرا فعالیت علنی را انتخاب کرده اید و آیا اگر جز این میکردید سرکوب حداقل مشکل تر نمی شد؟

بحث ، تلفیق کار مخفی و علنی است . به نظر من این کار کمتر نتیجه داده و همیشه باید یکی را فدای دیگری کنیم . انتخاب یکی از این دو و یا تلفیق شان بسته است به سطح مبارزه و شرایط امنیتی ای که در جامعه حکم فرماست .
فعالیت سیاسی و اجتماعی در ایران غالبا بنا به اوضاع سیاسی و اجتماعی که تا امروز حکمفرما بوده بصورت جنبشی و در واقع علنی بوده است. در ایران جنبش های اجتماعی بسیار فعالند که همه از همین شیوه استفاده میکنند. اما جنبشی بودن آنها لزوما بدین معنا نیست که حتما همه چیز روشن است و هیچ قسمتی در پشت پرده وجود ندارد. من شخصا تصور نمی کنم که هیچ یک از جنبش های اجتماعی بار معنایی فراتر از خودشان و جنبش شان نداشته باشند . یعنی اگر فرضا جنبش زنان در ایران به اشکال مختلفی که هر گروهی انجام می دهد در حال فعالیت هستند ، بدین معنا نیست که آنها عده ای افراد فعال این بخش هستند که صرفا به خواست زنان توجه دارند بلکه در درون آنها یک گروه مفاهیم معنایی ، تئوریک و به تبع آن رفتار های مشخص سیاسی ، اجتماعی وجود دارد که این موجب بروز یک جنبش به شیوه های مبارزاتی و اجتماعی خاص می شود. در همین رابطه اگر حتی هیچگونه ارتباط پشت پرده ای با گرایشات مختلف در خارج از ایران نداشته باشند اما خواست هایشان با یکی از احزاب یا دسته های اپوزیسیون همخوانی پیدا خواهد کرد. این به این دلیل است که هر دسته از خواست های مدنی جامعه ایران نمایندگان صوری و یا غیر صوری در اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج از کشور پیدا کرده اند و این تداخل اتفاق می افتد. از اینجاست که اطلاعات جمهوری اسلامی حداقل در حد حرف می تواند به تمامی فعالین داخل کشور انگ های اینچنینی بزند که با این گروه و آن گروه همکاری داشته و یا از فلان منبع تغذیه شده اند.
پس فعالیت جنبشی در ایران یا همان فعالیت علنی اگر حتی در مستقل ترین حالت اش هم باشد ، باز هم می تواند درگیر این دست از مسائل با سیستم امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی شود. در اینجا اگر انگ های سیاسی و ارتباطات با خارج از کشور به مرحله ای رسیده باشد که برای آن مدارک قابل قبولی در دسترس باشد ، همان بلایی که بر سر ما آمد بر سر هر کس یا گروه دیگری هم می آید. اما در غیر اینصورت شاید کمتر در معرض آسیب های اینچنینی قرارگیرد.
نکته ای که اینجا اهمیت دارد این است که برای یک فعال اجتماعی که بصورت علنی فعالیت دارد ، یک مرز برای ورود به حیطه ی فعالیت مخفی وجود دارد. یک ارتباط ساده ما بین فرد و یک سازمان و یا گرایش یک فرد به یک سازمان را می توان حداقل با رعایت نکات امنیتی مربوط بدان که وجود دارد برای مدتها بدون دسترس نگاه داشت و در امان بود ، اما فراتر از این یعنی شرکت در ماموریت هایی که واضح و روشن می تواند کل دستاوردهای جنبش و فعالیت علنی اش را مورد هجوم قرار دهد چیزی نیست که بتوان آن را با چند تئوری تلفیق کار مخفی و علنی پوشاند .
به هر حال ما با یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی طرف هستیم که به نظرم چیزی کمتر از دستگاه های مشابه اش در کشورهای دیگر ندارد و در منطقه جز قدرتمندترین آنهاست. رعایت این نکته جز حداقل انتظارات بوده . ضمنا توجه داشته باشید که برخی از ما حتی در رعایت موارد مربوط به ارتباطات ساده با احزاب هم موفق نبودیم .
اینکه چرا این گروه دانشجویی به این سبک کار روی آورد ، برمیگردد به شرایط امنیتی- سیاسی جامعه ، خفقان و انتظارات ما از مبارزه ای که آغاز کردیم. من در بالا هم اشاره کردم که از سال 80 تا 84 یعنی زمانی که دور دوم ریاست جمهوری خاتمی را می گذراندیم امکان فعالیت های اجتماعی و شانس موفقیت در آنها بالا بود . زمانی که چنین امکانی وجود دارد هیچ کس نیازی به اینکه بخواهد خودش را درگیر فعالیت های مخفی کند احساس نمی کند. اساسا عقب می ماندیم اگر وارد چنین فازی از فعالیت می شدیم ، زیرا دیگر جنبش های اجتماعی از همین شرایط استفاده می کردند و حرکت میکردند وما همچنان با شب نامه و شعارنویسی و غیره هیچ شانسی برای رسیدن به آنها نداشتیم . این نتیجه ای بود که حداقل من و چند نفر از دوستانم عملا به آن رسیده بودیم .
به نظر من فعالیت های زیرزمینی مختص شرایطی هستند که دیگر هیچ راهکار جنبشی وجود نداشته باشد و امکان فعالیت های اجتماعی سلب شده باشد و مربوط به دوره هایی است که شرایط به شدت پلیسی شده است .
براین اساس انتخاب شیوه ی فعالیت ما اشکالی نداشته و اشکالی که گریبان گیرمان شد بی توجهی نسبت به همین موضوع در درجه ی اول بود که نمی بایست ما آن بخشی از کارمان را که مخفی بوده به جنبش انتقال می دادیم و در درجه ی دوم اشتباهات شخصی افرادی که پا را فراتر گذاشتند و رسما پروژه هایی را تقبل کردند که خطرات امنیتی مستقیمی داشت .

- با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟

با توجه به شرایط حال حاضر در ایران ، می توان به روی کار آمدن هر الگویی از جمله الگوی سیاسی ، اقتصادی کمونیستی امید داشت ، اما تصور من بیشتر بر این مبناست که بازشدن فضای سیاسی و اجتماعی در ایران بتواند زمینه ای را فراهم کند تا چپ بتواند بیش از پیش رشد کند و در آینده نقش موثر تری را ایفا کند و به نظر نمی رسد که بتواند در امروز ایران تاثیری آنی داشته باشد ، زیرا چنین امکاناتی را در حال حاضر نیروهای چپ درون جامعه ندارند. می بایست امید داشت و برای آن تلاش کرد ، اما نباید واقعیات را از نظر دور کرد.
دانشجویان چپ ، اگر منظور دانشجویان سابق است که آنها بدلیل عواقب باقی مانده از ضربه 86 همچنان مجبورند با احتیاط عمل کنند. اما دانشجویان و جوانانی که چنین اندیشه ای را در خودشان پرورانده اند قطعا میبایست برای این تحولات نقشه عملی داشته باشند تا بتوانند تاثیر گذار باشند و این بسته به اینکه تا چه حد این نقشه درست باشد می تواند تاثیرش را نشان دهد ، در غیر اینصورت نمی توان به چیزی در این رابطه امید بست.
[ 2 نظر] [ادامه مطلب ...]

10/25/2009

چپ دانشجویی؛ گفتگوی اشتراک با پریسا نصرآبادی

با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید
با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .

- براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .


به اعتقاد من ظهور و بروز چپ دانشجویی در دانشگاه های کشور در اوایل دهه هشتاد محصول یک ضرورت تاریخی بود. این ضرورت از یک طرف به آشکار شدن بن بست اصلاح طلبی و شکست سیاسی _اجتماعی رفرمیست ها بر می گردد که به ویژه سرخوردگی از راه حل های سازش طلبانه در میان جوانان و جنبش دانشجویی را به همراه داشت و از سوی دیگر، باید زمینه های ابژکتیو باز تولید ایده های چپ در جنبش دانشجویی را نیز در نظر گرفت. چپ دانشجویی دقیقا در برهه ای از تاریخ سرمایه داری اسلامی زاده شد که این نظام می کوشید که در قامت یک سیستم سرمایه داری متعارف با سرمایه داری جهانی وارد تعامل بشود و خود را جا بیندازد. طبیعتا مقتضی چنین تحولی در بطن نظام سرمایه داری اسلامی، رشد خصوصی سازی، بالا رفتن نرخ استثمار، افزایش بیکاری، غیر انسانی تر شدن شرایط کار و تبعیض های گسترده و هم زمان سرکوب آزادی های دموکراتیک اجتماعی و به ویژه سرکوب مبارزات کارگران برای ایجاد تشکل های مستقل و طبقاتی شان بود که همه و همه، به ویژه درک این نکته که رفرمیسم قادر به احقاق حقوق و آزادی های دموکراتیک برای اکثریت عظیم جامعه و به ویژه طبقات محروم و تحت ستم نیست، بخشی از دانشجویان را به سمت اندیشه ها و پراتیک رادیکال و نگرش طبقاتی به مسائل سیاسی و اجتماعی سوق داد. بنابراین بنای چپ دانشجویی بر خرابه های اصلاح طلبی ساخته شد، اما چیزی که بیش از همه موجب تقویت این بخش از جنبش دانشجویی گردید، هم زمانی و مقارنت رشد و اعتلای چپ در دانشگاه، با تلاش های فعالین جنبش طبقه کارگر برای ایجاد تشکل های توده ای و طبقاتی کارگران بود که از همان زمان، پیوند میان چپ دانشجویی و جنبش کارگری برقرار گردید و به استراتژی چپ دانشجویی از آن زمان به بعد بدل گردید. در واقع شاید بتوان آغاز دهه هشتاد را دوران پر رونق تمام جبش های اجتماعی اعم از کارگری، دانشجویی ، زنان و جنبش حقوق کودک دانست.
نکته دیگری هم که موجب شکل گیری جریانی چپ و سوسیالیست به این شکل علنی و اتخاذ سبک کار جنبشی از سوی آن گردید، این بود که اکثر کسانی که به نوعی خود در ایجاد این بخش چپ در جنبش دانشجویی مشارکت داشتند، دوران نوجوانی خود را در متن یک جنبش سیاسی گذرانده بودند، و سبک کار جنبشی، از ابتدا، بخشی از ماهیت چپ دانشجویی گردید که هم زمان استفاده از کوچکترین روزنه های موجود، تحمیل خود به سیستم و رسمیت بخشیدن به خود در فضای علنی به عنوان بخشی فعال از جنبش را پیش فرض قرار می داد. بدین ترتیب بعد از یک دهه انقطاع، نسل جدیدی از چپ، با تئوری ها و پراتیکی متفاوت از چپ گذشته سر برآورد که چندان حامل آن سنت و تجربیات نسل ماقبل خود نبود که البته من این را نقطه کوری برای چپ جدید می بینم که تکرار برخی تجربیات عملا به وی تحمیل شد و درس های بسیاری که باید می آموخت، تا از راه رسیدن یک ضربه سخت به تعویق افتاد و شاید تنها مزیتی که برای نسل جدید چپ در دانشگاه ها داشت، اتخاذ سبک کار جنبشی به عنوان یگانه راه فعالیتی که به طور اجتماعی و طبیعی می دانست در شرایط موجود بود. اما با تمام بالا و پایین ها در یک فرایند آزمون و خطا چپ دانشجویی رشد کرد و به عنوان یک نیروی جدی در بین نیروهای سیاسی موجود در جنبش دانشجویی موقعیت خود را تثبیت نمود که این محصول تلاش بسیاری از رفقا بود که با نشریات، کانون ها، آکسیون ها و فعالیت های مستمر و اراده ای که برای پیش بردن سوسیالیسم در متن جنبش دانشجویی داشتند این کار را انجام دادند.

- نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.؟

ضربه آذر 86 در شرایطی فرا رسید که جبهه چپ رادیکال، به عنوان ظرف بزرگی که در برگیرنده گرایشات مختلف رادیکال چپ در دانشگاه ها بود، به چند پاره تقسیم گشته بود و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب از یک سو، چپ کارگری که در آستانه 16 آذر منحل اعلام گردید از سوی دیگر و فعالین منفرد چپ دانشجویی هم چنین، فعالیت های مستقلی را از هم سامان می دادند.
درست است که فعالیت علنی با عنوان چپ و سوسیالیست در دل نظام سرمایه داری اسلامی نهایتا هزینه ای را در بر می داشت و برخورد جمهوری اسلامی با چپ چه در دانشگاه ها و چه بیرون از آن ناگزیر به نظر می رسید، اما نمی توان نقش عواملی را که به مثابه کاتالیزوری (تسریع کننده) برای این سرکوب عمل نمود را نادیده گرفت.
این که نفس برگزاری برنامه مستقل به مناسبت روز دانشجو توسط نیروهای چپ عامل یگانه سرکوب بوده نمی تواند همه واقعیت را در بر بگیرد. همان طور که در پاسخ به سوال قبلی گفتم، سبک کار چپ دانشجویی مبتنی بر علنیتی بود که عملا با عملکرد برخی چهره های شاخص و علنی چپ دانشجویی در تقابل قرار گرفت، روشن است که رهبران، سازمان دهندگان، چهره ها و و فعالین برجسته جنبش دانشجویی، نمی توانند و اساسا نباید وظایف کادرهای حرفه ای و مخفی احزاب چپ را بر عهده بگیرند، چه برسد به آنکه دست به قمارهایی بزنند که صراحتا نام آن آوانتوریسم است و هرچه غیر از این یا تعارف است یا پرده پوشی که در هر دو حالت از صداقت کمونیستی به دور است.
واضح است که بخش رهبری و تصمیم گیرنده دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به واسطه روابط ارگانیکی که با حزب مربوطه داشتند و بروز رفتارهای غیر متعارفی که از سوی برخی چهره های شاخص آنان بروز نمود، در واقع وظیفه چهره های چپ جنبش دانشجویی را با کادر های مخفی و نظامی یک حزب دارای شاخه نظامی آمیختند و این امر نهایتا فرصت و بهانه لازم را به دست رژیم سرکوبگر اسلامی داد. چرا که اگر چنین گزک های نابی موجود نبود، شاید اگر نگوییم ضربه به ناگاه فرود نمی آمد، اما دست کم با چنین شدت و گستره ای نازل نمی شد. حقیقتا نا روشن بودن مساله تفکیک وظایف کادر های مخفی و علنی_جنبشی بروز چنین ضربه سهمگینی را ممکن تر و عملی تر نمود و بدنه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را که وابستگی حزبی نداشتند در کمال بی مسئولیتی و بی پرنسیپی به مسلخ کشاند.

- در رابطه با عدم تفکیک فعالیت مخفی و علنی که شما در بالا به آن به عنوان یکی از علل تقویت کننده ضربه اشاره کردید ، می خواهیم بدانیم که از نظر شما کدامیک از این دو می بایست در دستور کار فعالین داخل ایران قرار بگیرند؟ آیا تلفیق این دو ممکن است؟
فعالین جنبش سوسیالیستی ممکن است صرفا به مثابه فعالین علنی یا کادرهای مخفی به فعالیت بپردازند، و ممکن است که با تلفیق کار علنی ومخفی وظایف خود را انجام دهند، این کاملا بستگی به شرایط ، عرصه ها و سطوح مبارزه دارد. در این که تلفیق کار علنی و مخفی ممکن و برای برخی کاملا نیز ضرورت دارد بحثی نیست. مساله اساسی که من سعی کردم آن را روشن نمایم این است که چپ دانشجویی بعد از کشتار دهه 60 و به ویژه 67 و به تبعید رفتن بسیاری از فعالین کمونیست، از دل یک خلا بیرون آمد و ناگزیر گردید و در واقع به او تحمیل شد که بار سنگین و متنوعی از فعالیت های مختلف را به دوش بگیرد. اما مساله این است که به هر حال چپ در جنبش دانشجویی تا جایی پیش رفت که به تدریج می بایست بر اساس نظرگاه صحیح و اتخاذ استراتژی و تاکتیک های منطبق با شرایط و سبک کار متناسب در دانشگاه، فعالیت هایش را با موقعیت عینی اش منطبق نماید. اماچنین نشد و همان طور که گفتم، برخی چهره ها و فعالین شناخته شده آن که درگیر فعالیت علنی در دانشگاه بودند، بدون خارج شدن از ظرف فعالیت علنی، دست به اقدامات غریبی زدند که تنها بر عهده کادر های مخفی یک حزب سیاسی است. اما ابدا نباید این فاحش را تنها به تاکتیک های غلط یا سبک کار نادرست تقلیل داد. مساله بر سر نظرگاه منحطی است که چنین سبک کار یا تاکتیک هایی را مجاز می نماید و بعد از وقوع خطا نیز سعی در توجیه اشتباهات، پرده پوشی و تئوریزه کردن غلط های خود دارد! و در مقابلِ ضرورت بازنگری عملکرد و بازخوانی تجربه چپ در دانشگاه طی سال های گذشته با لا قیدی، بی مسئولیتی و فرصت طلبی به بهانه های واهی مقاومت میکند و سنت انتقاد از خود را که سنتی دیرینه در چپ در همه جای جهان است، به کل انکار کرده و نادیده می گیرد و ضد اخلاقیات کمونیستی را تجویز و تجلیل می کند.

- پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.

چپ دانشجویی مترادف با دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نبود و لذا ضربه کاری که بر این تشکل وارد آمد نیز اگرچه همه بخش های چپ دانشجویی را تحت الشعاع قرار داد و موجب گردید که دستاوردهای عمومی چپ در دانشگاه ها از دست برود و عموم فعالین چپ زیر ضرب و ذره بین قرار بگیرند، اما تنها به دوره کوتاهی از رخوت منجر گردید که با تحرکاتی که از سوی نیروهای مختلف چپ از دانشگاه های به ویژه شهرستان صورت گرفت فضای ارعاب درهم شکسته شد. اعلام موجودیت دانشجویان سوسیالیست در دانشگاه های مختلف، دانشجویان چپ انقلابی، آنارکو کومونیست، مارکسیست و... همگی در مقطع ضربه نقطه امیدی برای مجموعه فعالین چپ دانشجویی فراهم آورد.
بنابراین شاید بهتر است بگوییم که تشکل دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب بعد از ضربه عملا از موضوعیت خارج گردید و دیگر هم نتوانست مثل سابق به فعالیت خود در دانشگاه های کشور ادامه دهد، چپ کارگری هم که منحل گردیده بود و عملا برخی از فعالین آن بعد از ضربه نیز اصراری بر فعالیت نداشتند.
بنابراین تشکل ها و سبک جدیدی از کار نیاز بود که هم با شرایط جدید پس از ضربه مطابقت داشته باشد و هم دوباره نیروهای پراکنده چپ را دور هم جمع کند. گرچه بخش عظیمی از نیروهای چپ دانشجویی به ویژه از میان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب از کشور خارج شده بودند، یا در داخل منفعل گشته بودند، و تنها فعالیت شان در قالب سایت رسمی ایشان بود، اما از اقبال چپ در دانشگاه کم نگردید، مجددا نیروهای جدیدی به چپ روی آورده و خواستار فعالیت در ظرف چپ دانشجویی بودند. گرچه امکانات این بار مانند گذشته نبود و تعداد محدودی نشریات و کانون برای ما باقی مانده بود اما خوشبختانه ریشه چپ در دانشگاه بیش از آن بود که با این ضربه همه چیز از دست رفته باشد. چپ دوباره به دانشگاه ها بازگشت. این بار با تجربیاتی که سابقا نداشت، و با عزم جدی به بازخوانی گذشته اش در سال های اخیر، درک اشتباهات و خطاهایش در تحلیل، و نیز سبک کار ناکارآمد سابقش، که از یک بدنه توده ای محرومش نموده بود. بنا براین از این مقطع به بعد لزوم گام های عملی برداشتن به سوی تشکل مستقل و توده ای دانشجویان در دستور کار دانشجویان چپ و سوسیالیست قرار گرفت.

- تشکلهایی دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟

فکر می کنم بعد از ضربه آذر 86، گروه های چپی که به وجود آمدند، به دلیل این که هنوز سناریوی سرکوب را تمام شده نمی دیدند، کمی در بازنمایی فعالیت هایشان در دانشگاه ها به شکلی که مثلا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب رویه شان بود، متفاوت عمل کردند. به این معنا که کمتر از آن چه که عملا در جریان بود را به نمایش می گذاشتند تا مصونیت امنیتی بیشتری داشته باشند. از سوی دیگر سعی کرده بودند که از آن علنیت افراطی هم تا حدی فاصله بگیرند و کمتر فعالیت های عینی و عملی شان را در معرض دید اینترنتی مخاطبین قرار دهند و در فضای مجازی به سبک سایر جریانات سیاسی چپ عمل کنند.
البته متاسفانه افول اخلاقیات و پرنسیپ های کمونیستی در بین برخی فعالین چپ دانشجویی که در پرتو تئوری های منحط و سبک کار فرصت طلبانه برخی احزاب شبه چپ اپوزسیون تجویز می گشت موجب گردید که به هر جریانی که با نقد به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب فعالیت خود را آغاز می کند یا بحث نقد درونی چپ و بازخوانی تجربیات گذشته را طرح می کند، اتهام های زشتی چون پروژه وزارت اطلاعات بودن یا موازی کاری های به نفع رژیم بدهند! که البته این مغالطات و هوچی گری ها نهایتا بی نتیجه ماند و همه چیز در مقابل دیدگان همه نیروهای چپ قرار گرفت. اما به هر حال اگر شما اکنون با وجود فشارهای امنیتی شدید، با وجود دشواری های کار در شرایط جدید و کمبود امکانات چپ دانشجویی را زنده و دارای تحلیل و موضع و با برنامه های عملی در داخل جنبش دانشجویی می بینید، محصول کار همین بخش های چپ دانشجویی است که توانستند چپ را دوباره در دانشگاه ها سر پا و سر خط نمایند تا سد استواری در مقابل رفرمیسم و لیبرالیسم و مبارزه علیه دیکتاتوری در شرایط نوین باشند.

- با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟

بدون شک. من هم به آینده این جنبش امیدوارم و هم به آینده نقش چپ و هژمونی طبقه کارگر در آن و کمونیست بودنمان ما را برای این خوش بینی مجاز می کند! چون در غیر این صورت باید به هزار و یک دلیل از جنس دلایل احزاب اخته شبه چپ اپوزسیون، بگوییم این جنبش سبز است و چه است و چه است و برویم در خانه بنشینیم و خوشحال باشیم که خیلی هم رادیکال و طبق معمول متفاوت هستیم! چون تا 1 سال پیش که انقلاب بیخ گوشمان بود و اگر 2_3هزار نفر داشتیم انقلاب می کردیم اما حالا که توده میلیونی به خیابان آمده به ما ربطی پیدا نمی کند!
روشن است که این جنبش سبز به معنایی که اصلاح طلبان می گویند نیست، و رهبران این جنبش نیز موسوی و کروبی نیستند. این جنبش رو به آینده دارد و ظرفیت های مبارزاتی برجسته ای دارد و تا کنون نیز به خوبی پیش رفته است و بدون شک از روی اصلاح طلبان و چهره های آنان عبور خواهد کرد.
چپ دانشجویی هم اگرچه نه با تشکل و سازمان هایش، بلکه به صورت منفرد از پیش از انتخابات در فضای پیشا انتخاباتی دخالت می کرد و بعد از کودتای انتخاباتی نیز در جنبش توده ای ضد دیکتاتوری فعالانه مشارکت داشته است و اکنون نیز که رادیکالیزه کردن فضا بر عهده دانشجویان در دانشگاه است، فعالانه حضور خواهد داشت و در تمام تحرکات دخالت موثر داشته و خواهد داشت. چپ در دانشگاه ریشه دارد و به لحاظ سیاسی و اجتماعی نیز آن چنان حاوی موضوعیت است که تمام عناصر راست و رفرمیست را به وحشت انداخته؛ باید عمیقا امیدوار و هم زمان هشیار باشیم تا بتوانیم در این بزنگاه تاریخی نقش درخور و شایسته ای ایفا کیم.

[ 0 نظر] [ادامه مطلب ...]

10/24/2009

چپ دانشجویی؛ گفتگوی اشتراک با عابد توانچه

با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .
- براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .


فعاليت دوباره ي چپ در دانشگاه بعد از پاکسازي دانشگاه با عنوان انقلاب فرهنگي و نيز بعد از کشتار سیاسی دهه ي 60 مسئله ي ساده اي نبود و بعد از آن فرار اجباری بازماندگان برای چند سال باعث غیبت چپ از عرصه ی دانشگاه شد. شما و هر کس دیگری می داند ریشه یابی و شکافتن پدیده ای که عمیقا با دو مساله ی «انقلاب فرهنگی» و «کشتارهای دهه ی شصت» ارتباط دارد کار آسانی نیست و در فرصت کوتاه شما نمی توان حق مطلب را ادا کرد. به هر حال من سعی می کنم در چند جمله شمای کلی آنچه را که اتفاق افتاد بیان کنم و خودم پیشاپیش افراد دیگر اعلام می کنم این جملات همه ی آنچه که اتفاق افتاد نیست.

بعد از زندانها، شکنجه ها، تیرباران ها، طنابهای دار، تیرهای خلاص، خاوران ها، سالهای سیاه دهه ی شصت و کشتارها ، جان به در بردن ها، پناهندگی ها و در یک کلام مرگ مبارزان و فرار بازماندگان حتی برای خوش بین ترین افراد ديگر کوچکترين احتمالي براي بازگشت دوباره ي چپ به عرصه ي جامعه و دانشگاه باقي نمي گذاشت.

اما چپ در سال 79 به طور « علني » در فاز فرهنگي و اجتماعي مجددا وارد فضاي دانشگاه شد و شروع به انتشار نشرياتي در همين زمينه کرد. در سال 81 نسل ديگري از فعالان چپ شروع به فعاليت علني کردند که معتقد به موضعگيري سياسي در راستاي ايدئولوژي فکري خود بودند. نسل اول با دلايل گوناگوني که بيشتر رنگ و بوي ملاحظات امنيتي داشت با حرکت جدي سياسي چپ دانشجوئي مخالفت مي کردند. متاسفانه دعواهاي شخصي و مشکلات فردي هم اضافه شد و اين اختلاف طبيعي و ساده را بسيار پيچيده کرد که من تمايلي به ورود به اين بحث ندارم.

کم کم چپها در همه ی دانشگاه های تهران و چند دانشگاه شهرستان به انواع و اقسام روشها از انتشار بیانیه و نشریه گرفته تا برگذاری جلسات سخنرانی و نمایشگاه کتب چپ و ... اعلام حضور کردند. دانشگاه تهران، پلی تکنینک، سهند، رجایی، شریف، بابلسر، مشهد، اصفهان، کردستان، کرمانشاه و ... همه شاهد فعالیت چپها بودند.

گرچه عده ای از فعالان جدید چپ دانشجویی از خانوده هایی بودند که با درجات کم و زیاد نقشی در فعالیت گذشته ی چپ داشتند اما بیشتر اعضای چپی که دوباره در دانشگاه جوانه زده بود کسانی بودند که با مطالعات شخصی خود و بدون تاثیر خانوده و یا گذشتگان گرایشات مارکسیستی پیدا کرده بودند.

کم کم تعدادی از فعالان چپ برای استفاده از امکانات تنها تشکل رسمی دانشگاه وارد شورای مرکزی انجمنها و تحکیم شدند که این اختلافات جدیدی را بین نیروهایی که تنها معتقد به کار فرهنگی بودند و نیروهایی که معتقد به کار توامان سیاسی و فرهنگی بودند ایجاد کرد.
به هر حال چپ جدید دانشگاه باید این اعتماد به نفس را پیدا می کرد که وارد فضای مبارزه ی سیاسی شود و خوب پیش بینی اینکه به زودی حتی چپهایی که معتقد به کار فرهنگی صرف بودند به فعالیت سیاسی خواهند پرداخت برای کسانی که در متن ماجرا بودند کار سختی نبود. به نظر من «بیانیه هسته ای شش تن از فعالان چپ دانشگاه» در زمانی که به دستور دادستان تهران هرگونه موضع گیری در رابطه با پرونده ی هسته ای در روزنامه ها و توسط گروه های سیاسی ممنوع اعلام شده بود نقطه ی عطف ورود چپ جدید دانشگاه به عرصه ی مبارزه ی سیاسی بود. این بیانیه مفصل مرزبندی کاملا برجسته و صریحی با نیروهای راست دانشگاه داشت و مدتها در صفحه ی اول رسانه ها خودنمایی می کرد.

بعد از آن به مرور در دانشگاه های بسیاری ما شاهد راه اندازی سایتها و وبلاگهای شخصی و گروهی مارکسیستها و انتشار مجلات و سخنرانیها و مراسم پرشمار دیگر چپها بودیم. همه فعالیت خوبی می کردند. ارتباط بین نیروهای چپ در دانشگاه هر روز بیشتر میشد. تا کار به جایی کشید که سال 85 سال قدرتنمایی چپها در دانشگاه بود.

به نظر من دوره ی دوم ریاست جمهوری خاتمی نقش اساسی را در ظهور نیروهای چپ در جامعه و دانشگاه بازی کرد. شکست سیاستها و تفکرات اصلاح طلبانه، زمزمه های عبور از خاتمی ، جبهه گیری دانشگاه و گروه های دوم خردادی روبه روی هم، حمله ی بیرحمانه اصلاح طلبان (در سخنرانیها و روزنامه ها و تلویزیون و ...) به جنبش دانشجویی دانشگاه بعد از آنکه فعالان دانشجویی از سمت «رای جمع کن»های اصلاح طلبان خسته شدند و استعفا دادند و از همه مهمتر بی توجهی اصلاح طلبان در عرصه قدرت به معیشت طبقه پائین جامعه و روشن شدن این موضوع برای مردم که روی کار آمدن محافظه کاران و اصلاح طلبان تفاوتی در وضعیت اقتصادی آنان ایجاد نمی کند بستر مناسبی برای چپ در جامعه و دانشگاه ایجاد کرد. درجا زدن اصلاح طلبان و ناتوانی آنها از ایجاد هر نوع تغییری در ساختارهای سیاسی و اجتماعی ایران زمین بازی را به سمت چپها شیب دار کرد و آرام و آرام دانشجویان به سمت ما تمایل پیدا کردند.

- نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.؟

13 آذر بود و نه 16 آذر. چپ در دانشگاه مثل قطار سریع السیر جلو می رفت اما متاسفانه عده ای از روی منافع گروهی ای که کاملا با منافع جنبش چپ در تضاد قرار داشت نابخردانه خط را عوض کردند و سبب شدند در نهایت امر در 13 آذر 1386 این قطار از ریل خارج شود. با هزینه های سنگین تر و با تلاشهایی کمر شکن تر این قطار دوباره روی ریل خودش قرار خواهد گرفت و همه چیز دوباره در جای مناسب خود خواهد بود اما ما زمان را از دست دادیم. فرصتهای طلائی ای مثل انتخابات ریاست جمهوری و اعتراضات مردمی پس از انتخابات را از دست دادیم. این قطار اگر از مسیر خود خارج نمی شد با سرعتی که داشت اکنون فرسنگها جلوتر از جایی بود که اکنون هستیم.

اشتباهات فاحش و کودکانه ی عده ای سبب شد بهانه و فرصت طلایی لازم برای سرکوب چپ در دانشگاه به دست حکومت بیافتد. حرکات غیر عقلانی عده ای از نیروهای چپ به پای همه نوشته شد و اطلاعات با کمترین هزینه به سرکوب چپ در دانشگاه پرداخت. تعداد زیادی از فعالان دانشجویی چپ دستگیر شدند و میلیاردها تومان وثیقه و پرونده های باز فعالان تاثیر گذار چپ دانشجویی که قسمت مهمی از جبهه مبارزه علنی جنبش چپ به حساب می آمدند در دانشگاه وارد فضای انفعال و سرخوردگی شود که متاسفانه تا امروز نیز ادامه دارد.

آنچه که ما در 13 آذر 1386 شاهد آن بودیم سر باز کردن دملی چرکین بود که طی زمانی عفونت زیادی در آن جمع شده بود. غلبه منافع گروهی به آرمانها و منافع کلی جنبش چپ، رفتارهای عشیره وار محافلی کوچک در خارج ایران که به اسم حزب انجام می شد،هل دادن فعالان تازه وارد و بی تجربه به ماجرایی که اصلا آمادگی لازم برای آن را نداشتند، گافهای بزرگ امنیتی و شخصیتی، انجام فعالیتهای بی ارزش و غیر ضروری و ده ها اشتباه مهلک و مضحک دیگر.

من به عنوان یک مارکسیست _ لنینیست از حزب و حزبیت دفاع می کنم اما تاکید می کنم ما اکنون چه در خارج ایران و چه در داخل ایران فاقد حتی یک حزب( به معنی و مفهوم لنینی ) هستیم. از نظر من لنینیست حزب با یک محفل، با یک محفل خانوادگی، با یک انجمن تبعیدیان، با یک گروه کوچک قومی و با خیلی چیرهای دیگر تفاوت دارد. خیلی ها اسم خودشان و روابط فامیلی بین خودشان را گذاشته اند حزب اما مگر اسمها تعیین کننده ی ماهیت ها هستند؟ فرض کنید تخم و ترکه ی شاه مخلوع ایران بیایند و یگ گروه سیاسی راه بیاندازند و اسمش را بگذارند «حزب سوسیالیستهای ایران» یا «حزب کمونیست ایران» یا «کمونیستهای دو آتشه ی ایران» یا هر اسم و صفت پر زرق و برق و دهان پر کن دیگری. آیا به صرف این اسامی که بر روی خودشان گذاشته اند جزئی از نیروهای چپ ارزیابی می شوند؟ فرض کنید چند خانواده از یک اقلیت قومی در خارج ایران دور هم جمع شوند و به بزرگ فامیلشان بگویند دبیر کل و اسم جمع خودشان را بگذارند حزب این دلیل نمی شود که کسی بپذیرد اینها واقعا «حزب» هستند و به صرف ادعای خودشان «کمونیست» هستند. کم ندیدیم گروه های که ادعای چپ بودن داشتند ولی عاقبت یا زیر پرچم اصلاح طلبان درون حکومتی ایران سینه زدند و یا زیر پرچم آمریکا. کم ندیدیم کسانی که ادعای چپ بودن داشتند اما به جای توجه به طبقه ی پرولتاریا و مردم و تغییراتی از پائین و از داخل جامعه به تغییراتی از خارج و از بالای جامعه دل خوش کردند و آنرا تبلیغ کردند.

قصد ندارم وارد این بحث شوم که این خود بحث مفصل و جدی ای است اما هدف این بود که روشن کنم چرا ادعا می کنم که جنبش چپ دانشجویی باید مستقل می ماند. جنبش چپ دانشجویی که حزب نبود. فعالان چپ دانشجویی از یک طبقه ی خاص نبودند و حتی از طبقاتی نزدیک به هم نیز نبودند. آنچه که چپهای دانشگاه را به هم گره می زد اندیشه بود و نه پایگاه طبقاتی. چپ دانشگاه باید نقش ضد ساختاری و فعالیت علیه وضعیت موجود را پی می گرفت. ترویج علنی کمونیسم و ساپورت فعالان کارگری در مسائل خبری، تبلیغاتی، حقوقی و ... و ایجاد بستری جهت همگرایی نیروهای چپ و گام نهادن آنها در مسیر ایجاد یک حزب لنینیست وظیفه ی مشخص چپ دانشجویی بود نه دیوار نویسی و انجام حرکات ماجراجویانه و راه اندازی دسته کشی و ایجاد شکاف بین نیروهای چپ در جامعه و دانشگاه.

عده ای از دانشجویان به جای اندیشیدن و تحلیل شرایط حال و آینده به صرف اعتماد به دوستی ها و روابط شخصی و عاطفی اختیار خود را به کسانی دیگری سپردند و به عضویت یکی از گروهای خارج کشور در آمدند. آن گروه هم نه تنها به امنیت این دانشجویان توجهی نکرد که برای مقاصد و منافع خود امنیت این دانشجویان را عمدا و آگاهانه قربانی خود کردند.

نیروهای امنیتی با جمع کردن گافهای بزرگی که یکی پس از دیگری توسط دانشجویان غیر مستقل داده می شد توانستند مقامات قضایی و تصمیم گیرندگان را به خوبی قانع کنند تا یک دستگیری وسیع و همه جانبه در سراسر ایران از نیروهای چپ دانشگاه صورت بگیرد. بعد از بازداشتها هم گروهی که بعضی از دانشجویان عضو آن بودند وقتی دید این مهره ها سوخته اند تصمیم گرفت از مرده ای که روی دستش مانده بود هم منفعت اندوزی کند و در حالی که دانشجویان در زندان بودند آنها علنا عضویت این دانشجویان را در رسانه های خود تایید می کردند تا به تبلیغ خود بپردازند. آنها به نفع حکومت و وزارت اطلاعات حرکت می کردند و گروهای راست دانشگاه و بیرون دانشگاه که از اوج گیری چپ در دانشگاه به ستوه آمده بودند و کاری از دستشان برای مقابله با چپها بر نمی آمد مشتاقانه و با حرص و ولع سرکوب چپ دانشگاه را نگاه می کردند.

دانشجویان غیر مستقل تازه در زندان فهمیده بودند که دست به چه کاری زده اند. تازه در زندان یادشان افتاد که فکر کنند. تازه در زندان یادشان افتاد سبک و سنگین کنند و ببینند کارشان درست بوده و ارزشش را داشته و یا نه. نتیجه این شد که از ترس 15 سال زندان برای هیچ و پوچ حرف زدند و همه چیز را گفتند و حتی برای نجات خود مستقلها ها را هم لو دادند و برای فرار از اتهام «عضویت در گروهکها» امنیت بقیه دانشجویان زندانی را نیز معامله کردند تا خود را نجات دهند.

دانشجویان زندانی بعد از ماه ها آزاد شدند و کسی که سر دسته ی دانشجویان وابسته بود و در زندان همه چیز و همه کس را لو داده بود از ایران خارج و پناهنده شد. بعضی از دانشجویان غیر مستقل برای نجات دادن خود در بیرون زندان هم به همکاری با وزارت اطلاعات ادامه دادند و بعضی دیگر فعالیت را کنار گذاشتند. این وسط همه ی مشکلات گریبان دانشجویان چپ مستقل را گرفت. نیروهای امنیتی اهرم لازم برای کنترل دانشجویان وابسته را داشتند و به اصطلاح آنها در مشتشان بودند اما در کنار وثیقه های سنگین و پرونده های باز فشارها بر دانشجویان مستقل برای شکستن و از میدان به در کردن آنها ادامه پیدا کرد و این سبب انفعال بسیاری از نیروهای چپ دانشگاه شد.

- شما به اشتباهات فاحش و حرکات نابخردانه اشاره کردید که از سوی برخی سر زد ، آیا بر فرض با پاک کردن این فاکتورها و تصور اینکه اساسا چنین اتفاقاتی نمی افتاد می توانستیم به ادامه ی راه این جنبش امیدی داشته باشیم ؟ در واقع سوال اینجاست که گذشته از اشتباهات فردی آیا عواملی مربوط به سبک کار و یا موضوعاتی از این دست که عموما به این دانشجویان و نحوه فعالیت شان مرتبط باشد را می توان به عنوان اشتباه برشمرد؟

اشتباهات تلفیقی از اشتباهات تاکتیکی و اشتباهات فردی بود. منظور من از برشمردن اشتباهات فردی دقیقا به این دلیل بود که وقتی یک نفر در جایگاه تصمیم گیری برای دیگران بر می پاید یا مجموعه ای به او اعتماد می کنند تمام اشتباهات فردی و مشکلات شخصیتی او تبدیل به مشکلات تاکتیکی مجموعه می شود.

جدای از این مساله موضوعات کلی دیگری نیز وجود داشت. باید جمع های دانشجویی چپ می نشستند، مطالعه می کردند، بحث می کردند و در پایان به یک جمعبندی می رسیدند که «وظیفه ی یک گروه چپ دانشجویی در شرایط زمانی و مکانی حاضر چه چیزی است؟» پاسخ صحیح به این سوال می توانست جلوی بسیاری از اشتباهات و انحرافات را بگیرد.

وقتی یک گروه دانشجویی تصمیم می گیرد در نقش یک حزب سیاسی ظاهر شود، وقتی یک گروه دانشجویی در شناخت کمیت و کیفیت یک گروه سیاسی خارج از دانشگاه ناتوان است، وقتی یک گروه دانشجویی بیش از نیمی از توان و انرژی خود را صرف خط کشی و مرزبندی با سایر نیروهای چپ در دانشگاه و جامعه می کند، وقتی یک گروه دانشجویی تبدیل به یک باشگاه سیاسی بسته می شود و بعد از مدتی عضو گیری آن کاهش یافته و سپس قطع می شود، وقتی ... اینها همه نشان می دهد که یک گروه چپ دانشجویی نسبت به شناخت خودش به عنوان یک گروه دانشجویی و یک گروه کمونیستی دچار مشکل است. هنگامی که فرد یا گروهی نتوانند جایگاه خود را درک کنند مسلما نمی توانند وظایف خود را نیز بشناسند و به آن عمل کنند.

نبود هرگونه طرح و برنامه ی میان مدت و بلند مدت در گروه های چپ دانشجویی به خوبی دیده می شد. اجرای مرزبندی های سیاسی بر پایه مشکلات شخصی علنا دیده می شد. پرداختن به اعمال ماجراجویانه در خارج از دانشگاه در حالی صدها کار انجام نشده در دانشگاه روی زمین مانده بود. پناه بردن به دست نوشته ها و مقالات و سخنرانی های لیدرهای گروه های سیاسی چپ خارج از ایران و کپی برداری کودکانه از آنها که هم به راحتی گرای امنیتی به حکومت می داد و هم سیالیت فکر و اندیشیدن را در بین فعالان چپ دانشجویی کمرنگ کرده بود.

اعمال یک سانترالیسم دگم و تبدیل سازوکار حاکم بر یک گروه دانشجویی به یک سازوکار نظامی و روابط از بالا به پائین، پاسخگو نبودن بالادستیها به پائین دستیها، خارج شدن مرکز تصمیم گیری از اعضا به شورای مرکزی و از شورای مرکزی به خارج از محیط دانشگاه و ده ها مشکل ریز و درشت دیگر که همگی ناشی از وابستگی یک گروه دانشجویی به محفلی داشت که با شرایط روز ایران از وضعیت جامعه گرفته تا شرایط امنیتی و ... بیگانه بودند و نسخه هایی می پیچیدند که در هیچ عطاری ای پیدا نمی شد.

من بارها در بحثهای دانشجویی پس از بازداشتهای آذر 86 گفتم و دلیلی آوردم که _ حتی با تمام کارهایی که عده ای به آن دست زده بودند _ اگر پای وابستگی بعضی از دانشجویان به محافل خارج ایران وسط نبود حکومت نمی توانست چنین برخوردی با چپ در دانشگاه انجام دهد و دانشجویان زندانی به مراتب با خطر زندان کوتاه مدت تری روبه رو بودند. دادن هزینه ی زیاد برای عملی که می توانست با هزینه ی کمتری انجام شود. دادن هزینه های زیاد برای اعمالی که اصلا توجیه منطقی و ضرورتی برای انجام آن وجود نداشت.

به نظر من اگر پای وابستگی به خارج ایران وسط نبود و گروه های دانشجویی میتوانستند خودشان فکر کنند و تصمیم بگیرند به مرور زمان با تغییر شرایط ، با انجام آزمون و خطا، با ورود اعضای جدید و طرح مسایل جدید و در حین انجام حرکات دانشجویی هماهنگ و ... بسیاری از مشکلات تاکتیکی و حتی مشکلات فردی کم کم از میان می رفتند. گروه ها و فعالان چپ دانشجویی مجبور به همگرایی بودند و حتی می توانستند فعالان چپ جامعه را هم به هم نزدیک تر کنند. فرآیند زندان و بازداشت و پرونده ها و حکمها روال عادی خودش را طی می کرد و به ناگاه دانشگاه با غیبت بسیاری از فعالان چپ دانشجویی مواجه نمی شد.

روندی که حاکم بود حتی بدون در نظر گرفتن مشکلات گروهی و فردی هم روند مثبتی نبود اما روندی بود پویا و هر لحظه در معرض تغییر که عاقبت راه خودش را پیدا می کرد. باید تجربه ها مجموعه ها و آدمها را صیقل می زدند تا تمام قطعات با یکدیگر جفت شوند و چپ دانشجویی پایه محکمی در دانشگاه پیدا می کرد. متاسفانه با بروز مشکلاتی که در بالا بیان کردم زمان از چپ دانشجویی گرفته شد و فرصت تغییرات کمی و کیفی از چپ دانشگاه گرفته شد.


- پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.

یکی دانستن جنبش چپ دانشجویی با آن تعداد از دانشجویانی که تصمیم گرفتند با بعضی محافل سیاسی خارج ایران همکاری کنند به نظر من اگر فرصت طلبانه نباشد احمقانه است. اولا همه ی نیروهای چپ دانشجویی آنهایی نبودند که بازداشت شدند و چپ در دانشگاه به بازداشت شدگان محدود نمی شد. دوم اینکه بسیاری از فعالان دانشجویی چپ بازداشت شده مستقل هستند و با روشن شدن وضعیت پرونده هایشان مجددا برای فعالیت خود برنامه ریزی خواهند کرد.

چپ در دانشگاه با شکست مواجه نشده است. چطور میشود وقتی چپ در جامعه با شرایط مساعد برای اوج گیری روبه رو شده است در دانشگاه با شکست روبه رو شود. ما اکنون در ایران با یک شرایط پلیسی روبه رو هستیم. کدام یک از گروه ها و ساختارها و روابط قبلی در دانشگاه سر جای قبلی خودش است که چپ در دانشگاه بخواهد سر جای قبلی خود باشد. در فضای پلیسی جدید خبری از نشریات و تشکلها و ... نیست. همه ی نشریات دانشجویی را توقیف کرده اند و همه ی فعالان دانشجویی را به دانشگاه ممنوع الورود کرده و برای یک تا 3 ترم از تحصیل محروم کرده اند. پرونده ها را به جریان انداخته اند و شروع به صدور حکم زندان برای فعالان دانشجویی کرده اند. حتی درب انجمنهای اسلامی را که تنها تشکل دارای مجوز قانونی در دانشگاه بودند را تخته کرده اند. وقتی از پشت بام ساختمان بسیج به مردم شلیک می کنند و کهریزکها را به راه می اندازند چه کسی توقع دارد همه چیز سر جای قبلی خود باشد؟

کسانی که فکر می کنند بعد از 13 آذر 1386 چپ در دانشگاه با شکست روبه رو شد بدانند که 13 آذر 1386 و بازداشتهای بعد از ان تنها یک درس بزرگ برای چپ در دانشگاه بود. درس بزرگی که جلوی تکرار یک انحراف بزرگ و مهلک را در آینده ی چپ دانشگاه خواهد گرفت. خوشبختانه با روشن شدن وضعیت پرونده ها و خارج شدن وضعیت آزاد شدگان از وضعیت «انتظار» ما به زودی شاهد یک شوک جدی به جنبش چپ در دانشگاه خواهیم بود. نیروهای امنیتی یکبار دستشان را دراز کردند و یقه ی چپ را در دانشگاه گرفتند اما مسلما با درس بزرگی با بازداشتهای آذر 86 به چپ دانشجویی داده شد دفعه ی بعد هرکس که برای گرفتن یقه ی چپ در دانشگاه دستش را دراز کند در قلمرو در دسترس خود جز شعله های آتشی که دستهایش را می سوزاند دستاورد دیگر نخواهد داشت.

- تشکلهایی دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟

بحث بر سر علنیت بیشتر و کمتر نبود. حضور چپ رادیکال از مجموعه های دیگر پررنگ تر بود دقیقا به دلیل اینکه ارتباطش با دانشجویان مستقل چپ قوی تر از سایر گروه ها بود. چند ماه قبل از بازداشتهای آذر 86 من گفتگویی داشتم با آقای سعید حبیبی که روی سایت دانش سرخ منتشر شد. من همان وقت گفتم که گروه های موجود چپ در دانشگاه به دلیل مشکلاتی که دارند توانایی به دست گیری رهبری چپ در دانشگاه را ندارند و دیر یا زود شکسته شده و گروه یا گروه های دیگری که جای آنها را خواهند گرفت. خوب بازداشتها و حوادث بعد از آن اوضاع را تغییر داد. همه ی آن گروه ها از هم پاشیده شده اند اما هنوز گروه جدیدی به وجود نیامده است اما من مطمئن هستم ظرف 2 سال آینده گروههای جدیدی از دانشجویان چپ در دانشگاه شکل خواهد گرفت.

اصطلاحا می گویند حرف زدن پشت سر مرده درست نیست. چپ رادیکال و چپ کارگری کم و بیش دچار یک سری مشکلات مشابه بودند و هر دو هم اکنون منحل شده اند.

گروه های دیگر مثل این دو گروه مدام مشغول خط کشی و مرز بندی نبودند و نیروهای چپ را به خودی و غیر خودی تقسیم نمی کردند. گروه های دیگر مستقل بودند و محافل کوچک خارج ایران با نام پر زرق و برق «حزب» نتوانستند آنها را مشغول به خود کنند اما مشکلاتی هم داشتند و دارند که به دلایلی مایل به بازگو کردن آنها نیستم چون اینها موضوعاتی داخلی هستند که من حضورا به خود آنها گفته ام و جای مطرح کردن آن در رسانه نیست.

- با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟

به قول قدیمی ها بعد از کلی توی صف ماندن تازه رسیده ایم پای تنور! چپ را نمی توانید از سوراخ تنگ سوزن دانشگاه نگاه کنید. اکنون اصلاح طلبان درون حکومتی تنها بازندگان یک قمار تمام مخملی هستند و بخواهند یا نخواهند در قضاوت مردم و قضاوت حکومت مردود شده اند. به جز معدودی که من اسمشان را گذاشته ام «سنگ پاهای طبقه ی متوسط» و همچنان خودشان را در فضای مجازی سر کار گذاشته اند و دلشان را به دستکاری فتوشاپی تاریخ و اضافه کردن مچبند و دستبند سبز به عکسهای امیر کبیر، باقر خان، ستار خان، قمرالملوک وزیری و ... خوش کرده اند مابقی کسانی که در سستی و ضعف اصلاح طلبان را در آزمون زندان و مقاومت دیدند و سردی آب یخ «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» را بر تن «مرگ بر دیکتاتور» حس کردند نمی توانند بار دیگر به فرصت طلبان فرصت دوباره ای بدهند. مردمی که چکمه ها، گاز اشگ آور، گلوله و ... نتوانست مانع عبورشان از خطوط ممنوعه شود چرا باید به درخواست کسانی که به آنها خیانت کرده اند بازگردند به ساختارهایی که «غیر قابل انعطاف» بودنشان را به عینه دیده اند؟

تصویب طرح هدفمند کردن یارانه ها (حذف سوبسیدها) اعلام رسمی فرا رسیدن آن فرصتی بود که ما در انتظارش بودیم. حکومت چاره ای جز پناه بردن به اقتصاد آزاد ندارد و می خواهد یکبار و برای همیشه کاری که عاقبت مجبور به انجام آن است را انجام دهد. حکومت مجبور است یارانه ها را حذف کند. سود آور ترین بخش صنایع به سپاه پاسداران تحویل داده خواهد شد و صنایع کم بازده و زیانده دولتی به بخش خصوصی واگذار خواهد شد. قدرت سیاسی یک دست و از صافی گذشته و بورژوازی نظامی – امنیتی جدید پنجه هایش را در جسد بورژوازی سنتی فرو خواهد کرد. بورژوازی سنتی ایران هیچ شانسی برای مقاومت ندارد و باید شکست و تقلیل جایگاه خود را بپذیرد. بر خلاف اعتراضات مردمی در قالب تضاد حکومت کننده – حکومت شونده، کل بلوای سیاسی پس از انتخابات برای اصلاح طلبان آخرین تیر در ترکش برای بقای سیاسی – اقتصادی بود.

حکومت و اصلاح طلبان 8 سال سعی کردند که به مردم تلقین کنند که تضاد اصلی جامعه ی آنها آزادی با دیکتاتوری، دموکراسی با اقتدار گرایی و ... است اما انتخابات اخیر و کشیده شدن تیغ اقتصاد لیبرالی توسط احمدی نژاد علیه مردم و طبقه پائین تمام این توهمات را یکجا از سر مردم و فعالان سیاسی پراند.
حالا بگذار صدای آمریکا و بی بی سی و تلویزیون های لس آنجلسی و باقیمانده ی مشارکت و راستهای ایران از جنبش سبز و دموکراسی و پرهیز از خشونت و موسوی و ... بگویند. بحران معیشت در ایران آغاز شده است و از این به بعد نه از موسوی و جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشترش چیزی باقی نخواهد ماند و نه از هاشمی رفسنجانی در نقش لیدر اپوزیسیون جدید ایران و نه از اصلاح طلبانی که در انتخابات و ماجراهای پس از انتخابات محک خوردند و داشته هاشان برای مردم رو شد.

با اجرای این سیاست پنج ساله در سال اول بیست درصد به قیمت حاملهای انرژی و طبیعتا ده ها درصد به قیمت کالاهای اساسی افزوده خواهد شد. تورم خارج از کنترل به شکل سرسام آوری بالا خواهد رفت. کسی که بدنبال رای خود به خیابان آمده شاید با شلیک هوایی از گشتن به دنبال رای خود منصرف شود اما کسی که برای نان خود به خیابان آمده با شلیک گلوله تنها جری تر می شود. دور دور ماست. به زودی اعتراضات و اعتصابات کارگری وسیعی در نقاط مختلف ایران شکل خواهد گرفت و مردمی که دیگر قادر به تامین معاش خود نیستند به خیابانها خواهند ریخت. این نیروی مادی عظیم نیروی سیاسی خودش را هم میسازد و شکل می دهد. امید و آرزو ها را بریزید توی سطل آشغال توی خیابانها شیپور یک جنگ طبقاتی تمام عیار را می دمند.

[ 11 نظر] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 www.eshterak.net